دوماهپیش بود که دربارهی کتابگفتهها از ابراهیمگلستان مطلبی دیدم. کتابفروشی سرخیابان کتاب را نداشت. هر روز بین تهران و کرج در تردد هستم. کتابفروشیهای بین مسیر را گشتم نبود. ماهاول گذشت و کتابرا پیدانکردم. وقتم طورینیست که بشود دنبالکتاب بگردم در مکان دیگری جز بینمسیر رفتوآمد. پریروز وقت جورکردم رفتم شهرکتاب. کتاب را برداشتم و تعداد تیراژ را نگاهکردم. شمارگان 2200 .
یادم میاید زمانی که همه از تیراژ 5000 تایی مینالیدند. بعد شد 3500 تا و باز همه مینالیدند. حالا تیراژهای 1500 تا 2000 شده استاندارد از سر ناچاری!
Archive for the ‘کتاب’ Category
شمارگان از سر ناچاری
جولای 26, 2007رسانه ؟
ژوئن 13, 2007میگویند زبانفارسی در اینترنت مهجور و مظلوم واقعشده و… قبول اما محرومیت زبانفارسی دراینترنت هزاربرابر بیشترست از آنچه ایشانشنیده یا دیدهاند وگرنه اول از جاییدیگر درخواست میکردند چندنفر آدمخیرّ جمعشوند و ملت را ازین فونت تاهوما خلاص کنند و زمانیاگر رسید که فارسیزبانها در دنیای تکنولوژی ازخودشان و برای استفادهخودشان یک فونت ناقابل داشتند، آنوقت بیاییم بگوییم حالا این زبانفارسی کجای اینترنت هست و چهکنیم و اصلا بااین احوالات، این فارسی بودن در اینترنت چطوری هست مگر؟ که حالا نیست. پایهی این تکنولوژی فارسی هست؟ یا اینکه ایرانیزه شده؟ با منبع و مرجعفارسی متخصص تربیتشده؟ یا اینکه هرشخصی اگر چیزی یادگرفته درینکار، هرصفحهای که خوانده از جایی درهمین اینترنت غیرفارسی پیداکرده؟ ترجمهی کتابهای تخصصی کامپیوتر و اینترنت، طوریشده که از خواندن بیشترشان طوری نهی میکنند که از افتادن به ظلالت و گمراهی. همین هفتهپیش یک کتابتخصصی را با ترجمهی فارسی همانکتاب گذاشته بودم مقابلم و یک صفحهی واحد را مقایسه میکردم، اصلا نمیشد بفهمی این همانکتاب است!
اشتباه نشود. جزو علاقمندان فرهنگ و ادب پارسی هستم. اما این روندی که زبانفارسی درآن افتاده امروزه در دنیای تکنولوژی و اینترنت و کامپیوتر، به قول یکنفر بچهت نیس که هرچی نخواس جلوبره وایساد و جلونرفت، بازم همراش باشی.
خود فرهنگ و زبان و ادبیات فارسی هروقت کسی مراقب و نگرانش نبوده خیلی هم بهتر رشد کرده و خوش را بالا کشیده، حافظ عصر هم داشته که نه استخدام وزارت علوم بوده و نه در دانشکده درس خوانده بود. تا بوده همینبوده. دانشکدهی فرهنگی را ساختهاند برای اینکه جوان را ملزمکنند به آنچه که نباید و قسماش بدهند و توی گوشش بخوانند که باید اینطوریبروی تا بجاییبرسی؛ آنوقت همهاش مینشینند به بررسی و غور و تفحص در آثار و نوشتهها و ساختههای آنهایی که یکقران و یکروز از عمرشان را صرف این قواعدنکردند.
تا مدرسه تمام نشده بود ادبیاتفارسی درنظرم چیزی بود دور و نچسب. بعد از مدرسه اما عاشقششدم و عاشقش ماندم. به قول لوئیسبونوئل، تازه فهمیدم که هرچه و هرجا که خواندنی بود و دانستنشواجب؛ تقریبا همگی از کتابهای درسی دور ماندهبودند، داستانهایی که یکسطرشان برای همیشه وفادارمان میکرد به داستان فارسی. شعرهایی که مدام باخود زمزمه میکنیم، هیچکدامشان در کتابهای آنهمه سال درسادبیاتفارسی نیامدهبود. انگار دوازدهسال زمان کافی نبود برای رسیدن به جایخوبش.
اگر تاحالا تماشاکردید کههیچ، وگرنه بروید ویکیپدیای فارسی و حجم کار انجامشده را ببینید. نقدی بهآنهایی که وقتآزادشان را گذاشتهاند ندارم، مقصود تشویق بقیهست. دربعضیزبانها، صفحات معتبرشدهی ویکیپدیا بهعنوان مطالب موجه و تکمیل محسوب میشوند و ماخذ تحقیق. چقدر از جمعیت وبگرد ایرانی برایشان استفادهی دیگری مسئلهاست؟ چندنفر فکرکردهاند؟ که بهجایی نیازهست، به اینکه هرشخص با هر سن و علاقه، حتما بخشی از ندانستههاش بدلشود به دانستهها و دانش و فهم، آنهم دانشامروز و نهپریروز. خیر دارد اگر از ترافیک سایتهای زرد مقداری را کج کنیم سمت و سوییدیگر. وب شمارهی دو، در زبان فارسی هم قابلیت استفادهدادن را دارد اگر تاکیدی باشد وگرنه فردا کلی سایتعمومی خواهیم داشت و همه زرد. زردکمرنگ زردپررنگ.
یادمهست سالهای دورهی راهنمایی و دبیرستان برای آنهمه علامت سئوال که در ذهن آنهمه جوان میگذشت دربارهی مسائل خصوصی، شخصی یا انسانی و عمومی، تنها منبع جوابی که جوانان شهر پیدا میکردند کتابی بود که به چاپ شونصدم رسیدهبود و درمدرسه بهنوبت زیر میز میخوانند. کتابی درقطعجیبی و همانقدر از مسئله دور بود که جوانها از جواب. هرجا هرشخص از چیزی که بوده بالاتر رفته بهاحتمالزیاد درحضورکتاب این تعالی صورتگرفته. اما نه هر کتاب.
رسانهها دوباره فارسی را پاس بدارند. از روزنامههمشهری. “فرهنگستان زبانوادبفارسی، پس از سالها هنوز به وضع معادلهایینامناسب مانند درازآويز زينتی بهجای كراوات میپردازند! … چه گويندهها و چه سريالهای تلويزيونی، نقشزيادی در تخريب زبانفارسی دارند”
تیترمطلب خودبخود گویاست. شاید اینطوری بهترهم میشد مثلا: رسانههای عزیز لطفا دوباره فارسی را پاس بدارند. بعضی برنامههای رادیو، خیلی شلخته و بیحساب و کتاب حرفمیزنن تا مثلا برنامه جوانپسندباشه، انگار پسند جوان هرچیزیه که بیفعل و قاعده باشه هرچی فلهای و زپرتیه، هرچی که جلوی آدممعقول بگذاری عارشبیاد. خلاصه، رسانه نمیرسانه.
حالا اینکه فلانچیز در جدول تناوبی عناصر، عنصر نیمهرساناست یا نارسانا بحث دیگریست.
البته مرتبط و مربوط به چندسال پیشتر. مشغول تحقیق بودم و هر روز بین کتابهای کتابخانهها. فصل امتحانکنکور بود و فضای کتابخانه مملو از درسخوانهایی که بنا بود در کتابخانه راحتتر درس بخوانند. دنبال مطلبی بودم بین چند کتابمرجع و میگشتم که لای صفحات کدامکتاب خوابیده، مطلبی که پیاش میگشتم. کتابها را هم که بیرون نمیشد برد پارتیدارها میبردند. باید چندجلدی را که احتمال میدادم مطلب درشان باشد وارسیمیکردم. میزخالی در قسمت عادی موجود نبود حتی جا برای نشستن یکنفر. در سویدیگر تعدادی میزمطالعه و صندلی اختصاص دادهشدهبود به محققین و کاری که میکردم اگر تحقیق نبود پس چهبود؟ پرسیدم میتوانم از این استفادهکنم؟ – یکیشان خالی بود و کسی پشتش ننشستهبود – جواب مثبت بود و نشستم و کتابها را شروع کردم به بررسی. آقایی آمد جا افتاده و با ظاهری معقول. به من گفتند آقا محققاست و شما بایست میز را به ایشان واگذارکنید. گفتم منهم دارم سعیمیکنم کارتحقیقم را بهجایی برسانم اگر بگذارید. گفتند خیر کار ایشان واجبتر است. گفتم چطور فهمیدید کارایشان واجبتر است؟ درثانی اصلا جا نیست براینشستن، چکارکنم؟ گفتند مرحمت میکنند و اجازه میدهند بین ردیفکتابها بهایستم و کتابها را ورقبزنم. حالا من بعد از فرضا یکساعت و اندی دیگر خستهمیشوم از ایستاده تحقیقکردن! و میایم که بروم خانه. میبینم جناب مثلامحقق، یکدستش را زده زیرچانه، با بیمیلی ورقروزنامه را درهوا تکانمیدهد و راجعبه خریدروزانه با بغلدستی گپمیزنند. بهمتصدی که طرفصحبت محقق است میگویم تحقیقآقا همینبود؟ چیزینمیگوید و نشانمیدهد که نشنیده، اصراریندارم میایمبیرون و بهاین فکرمیکنم که درخوشبینانهترینحالت دارند میگویند جوانها چه فلان شدهاند.
چهبسیار نویسندههایی که بهلسانشیرینفارسی نوشتند و زیادهم نوشتند اما دربارهشان چیزخاصی نوشته نشده که دراینترنت قابل دسترس باشد. مثالش هم فراوان است. حالا بماند زیادنوشتن و کلاسهشدن اینمطالب و استفادههای خیلیمناسبی که اینجریان باخود میاورد.
عادت مصرفکنندهی صرف بودن در مسائلفرهنگی را باید انداختدور هرچه دورتر بهتر.
تفسير
نوامبر 26, 2006سقراطيه و سينما، سطرهاي انتهاي يادداشت، به نظر ميرسد كه دركل با شرح و تاويل مخالفم، كه چنين نيست. بهتر ديدم مطلبي بنويسم از زاويه اي ديگر، در مزاياي شرح و تفسير. از نامهاي نوشته شده بوسيله ميكل آنژ در 1549:
شعر را من گفته ام ولي تفسير آن مسلما از بهشت آمده است. هيچ تصور نمي كردم شعرمن استحقاق چنين تفسير زيبا و استادانهاي را داشته باشد… من در هركجا باشم خدمتكار او خواهم بود.
واركي در كتابش، تفسير يكي از اشعار ميكل آنژ را نوشته بود و كتاب همراه با نامه اي براي او فرستاده شد، سطور بالا، بخشي از نامهاي است كه ميكلآنژ خطاب به فرستنده نامه و كتاب، عاليجناب مسرلوكا، نوشت. تفسيري بر يك شعر، مي تواند چنين واكنشي بدنبال داشتهباشد، همچنانكه، جاييديگر، تفسير ميتواند باعث مناقشات گردد، چنانكه بوده است. تاريخ شاهد هردو گونه بوده، اگرچه مناقشات و مناظرات حاصل از تفاسير، هميشه بيشتر از روي ديگر سكه وجود داشته است.
سقراطيه و سينما
نوامبر 24, 2006سقراط، سه اصل و دليل را به ميان مي آورد، براي گفتن هر چيز، براي اينكه هر گفته يا گفتني را با اين سه اصل بسنجي و ببيني كه گفتن بايد يا كه نه. ساده شدۀ اين اصول را در سه پرسش ميتوان بيان كرد: آيا اين مطلب درست است؟ براساس حق و حقيقت است؟ آيا گفتنش لازم است؟ اصل ديگر بر عشق تاكيد دارد كه آيا اين گفتن برآمده از عشقي است كه داري؟ مثلا عشق به انسان…
راست گفته اند، خودسانسوري بدتر از سانسور بيروني است. به اين فكر مي كنم كه چقدر هستند كساني، كه آنچه ميگويند، برايشان اولويت نيست و آنچه ميكنند را نميپسندند؛ آيا پس از چندي، نخواهدبودكه: هرچه فكر ميكنند، دورباشد از آنچه كه روزي بودند يا ميخواستند باشند؟ چيزي كه بايد ازآن احتراز كرد. تصويري از ذهنم گذشت، بياختيار. پاپيون كه طول سلول انفرادياش را با چشماني باز، با چشماني بسته، ميپيمايد و بارها ميپيمايد، درتاريكي و خستگي. ياد بهرام بيضايي ميافتم، كه پس از بيش از يكدهه فيلم نساختن، وقتي مجال دوباره يافت، گفت: اين چندسال كه فيلم نساختم را چه چيزي جبران ميكند؟ خاكبابآلتمن، بقاي سالهاي فيلم سازي كساني كه بلدند، هر كه باشند. داستاني براي تعريف كردن دارند، دو جمله از اصول هنري كه خواندهاند را مي توانند به عمل تبديل كنند؛ يكباره و هزارباره تصور ميكنند شعور و دانششان چيزي ست كه قابل ارتقاء است و همين تصور را دربارۀ مخاطبشان دارند.
هروقت كلمۀ سينماي معناگرا! به گوشم ميرسد، يك صحنه پيش نظرم مي آيد: نور زمستاني، برگمن؛ مردعامي و كشيش روي نيمكت نشستهاند، مرد براي كشيش مي گويد كه دربارۀ درد و رنج عيسيمسيح چه ميانديشد، چهرۀ به عرق نشستۀ كشيش، دراين صحنه، براي من نماد كامل و جامع سينماست.
قسمتي از يك كتاب، كه پنجاه سال بعد منتشر ميشود، اگر امروز زيرچاپ نباشد: سينما هنري بود كه خيلي زود از بين رفت و بعد از آن به صورت جسته و گريخته، كمي اينجا، كمي آنجا ادامه يافت و بنا به شنيده ها هنوز هم نمونههايي ازآن در گوشه و كنار در سالنهاي پنجاه نفري و بصورت خصوصي ديده شده.
يك گونه و دوتوصيف: سينما، هنري كه آغاز شد، ادامه نيافت، تبديل شد، مانند نسل گونه هاي منقرض شده جانوري، هرازگاهي اينجا و آنجا، وجود نمونه اي از آن گزارش شد. دوم: سينما، بيزنس – صنعتي كه پس از اختراع به سرعت تكميل شد، دردسترس عموم قرارگرفت، محبوبيت يافت و هنوز هم خوب پول ميسازد!
خبرنگار از فدريكو فللينيبزرگوار پرسيد كه فيلم شما حاوي چه مفاهيمي است؟ فدريكو : فيلم براي تماشا كردن است، نه صحبت كردن. اگر نكتهاي هست در اين اثر كه توجه شما را جلبكرده، خشنودم و درغير اينصورت نميتوانم بدان چيزي بيافزايم، چيزي كه مثلا درفيلم هست و شما نديده ايد. مشابه اين سخن از آنتونيوني هم شنيده شده. گويا دارد مد ميشود كه عوامل فيلم بنشينند و دربارۀ مفاهيم موجود در اثرشان توضيح بدهند. پيكاسو هم دربارۀآثارش عقيده داشت كه اگر چيزي درتابلو هست، بايد با ديدن، لمس و احساس شود و نه با توضيحات و توجيهات. مشك اگر خود ببويد و خوش ببويد، چه خوش است مجاورتش.
آنچه ميكلآنژ فراموش كرد! تصور كنيد ميكلآنژ بخش ديگري، شبيه به يك طومار يا تابلويي كوچك اضافه ميكرد به موسي، كه دراينجا، موسي دراين انديشه بوده و فلان دغدغه باعث شده كه اينطور به نظر بيايد. حالا تصور كنيد حافظ، دومجلد نوشته بود در معنا و مفهوم اشعارش.
به هرحال آنوقتها كه اداره اي وجود نداشته براي اختصاص آثار به گروه سني جيم يا الف، هر اثري مخاطبش را مييافت و هردو هم به يافتن يكديگر خوش بودند و فارغ از دوصد گفتار نامربوط؛ كه درويش را خيابان، كلبۀ اغيار است و مجاورت همكيشان جايگه پادشاه.
جايزه بين المللي آزادي نشر و…
اکتبر 1, 2006
شهلا لاهيجي جايزه بينالمللي آزادي نشر را گرفت.
من آن لحظه بغض كرده بودم و نميتوانستم درست صحبت كنم. دلم ميخواست ناشران كشورم در اين مراسم حضور داشتند. اشكهاي من حضار را تحت تاثير قرار داد. خيليها به من گفتند كه من خوب ميتوانم احساسات عمومي را برانگيزم. اما من اين قصد را نداشتم و بسيار هم تعجب كردم كه چطور اين جامعهاي كه به بياحساس بودن متهم است چنين احساساتي عمل ميكند. چون وقتي من گريه كردم ديدم حاضران نيز گريه ميكنند.
هيچكدام از اين اطلاعات را من به اين اتحاديه نداده بودم و آنها خودشان اين اطلاعات را در مورد من جمعآوري كردهاند. در روز افتتاحيه فقط گفتم كه 23 سال است در زمينه نشر كار ميكنم و تا آنجا كه بتوانم ادامه خواهم داد. من بسيار خوشحال بودم كه نماينده 72 كشور عضو اتحاديه ناشران به اتفاق آرا به من راي داده بودند؛ 72 نمايندهاي كه اصلا نميشناسمشان. فقط ميدانم مانند امثال من در زمينه نشر فعاليت ميكنند.
من از سنگلج آمدهام؛ مراسم بزرگداشت عزتاله انتظامی در کاخ یونسکو پاریس
خانم نهال تجدید همسر ایرانی ژان کلود کریر فیلمنامهنویس مشهور فرانسوی و از دوستداران فرهنگ ایران یادداشت کوتاه وی را درباره انتظامی برای حاضران خواند.
من از سنگلج آمده ام … از تئاترهای لاله زار شروع کردم. از مردم کشورم نیرو گرفتم و پرورش پیدا کردم. دست شان را می بوسم. این بزرگداشت، تجلیل از فرهنگ و هنر و هویت سرزمین من است، نثار همه جوان های کشورم. من عزتم … عزت اله انتظامی. 82 سالم است و تقریبا 65 سال است نمایش میدهم … آه چقدر تئاتر بازی کردم. بیش از چهل فیلم بازی کردم. انتخاب کردم، هر کاری را قبول نکردم … و حالا اینجا هستم … بچه سنگلج … توی یونسکو!
کتابخانه هاي عمومي ما از نظر تعداد نيروي انساني و کيفيت نيروي انساني در وضعيت بسيار اسف باري بسر مي برند و معلوم نيست چه وقت بتوانيم به اين وضعيت سرو سامان بدهيم.مديريت کتابخانه ها در ايران وارونه است. ميزگرد موانع کتابداري در ايران
كاوه ميرعباسي، مترجم: در هنگام ترجمه , توجه كردن به ترجمههاي ديگر موجب ميشود كه خواسته خود را وارد يك مسابقه بكني و سعي كني كه در ترجمه قله بالاتري را فتح كني و همزمان با ترجمه از اين مسابقه لذت ببري و همين مساله موجب انگيزه بيشتري براي مترجم ميشود .
ترجمه از متنهاي واسطه كاستيهاي بسياري دارد. مثلا يك مترجم خود را مقيد به ترجمه لفظ به لفظ مي داند و مترجم ديگر مقيد به ترجمه ديناميك است. از اين رو ممكن است در ترجمه از يك متن دست دوم بخش هايي از اصل اثر مخدوش شود .
نجف دريا بندري: : عقيدهام اين است كه ادبيات ما بسيار ابتدايي است و مانده تا جهاني شود.
معتقد نيستم كه چون ترجمه آثار بد بوده، آثار ايراني مورد توجه قرار نگرفتهاند؛ ممكن است ترجمه خوب، بد يا متوسط باشد، اما اين دليل استقبال نكردن نيست؛ بلكه كيفيت رمان و مساله نوشتن و نويسنده اهميت دارد. رمان چيزي است كه براي سرگرم كردن مردم و لذت بردن خواننده نوشته ميشود كه ضمن آن، مسائل اجتماعي و مضمون رمان نيز مطرح است؛ ولي اصل اين است كه خواندني و شيرين باشد و حتا اگر شيرين نباشد و تلخ هم باشد، تلخي آن مزهاي داشته باشد. اما اين شرايط در رمانهاي فارسي جمع نشدهاند.
محمود دولت آبادي: من نويسندهاي هستم متعلق به همهكس و در عين حال، متعلق به هيچ جريان خاصي نيستم. من اين را بهعنوان يك نويسنده حفظ خواهم كرد. اگر گاهي اظهار نظر سياسي كردهام، موضعگيري نبوده؛ درواقع نقطه نظرات من بوده است؛ براي اين كه درغايت، من يك ايراني هستم.
همزمان با چهارمين سالگرد درگذشت “احمد محمود” كه 12 مهرماه سال 1381 زندگي را بدرود گفت، خانواده و دوستدارانش بر سر مزار او در امامزاده طاهر گرد هم مي آيند .
احمد محمود” در چهارم دي ماه سال 1310 متولد شد، تحصيلات ابتدائي را در دبستان خيام اهواز و دوره متوسطه را در دبيرستان شاهپور اهواز گذراند , پس از گرفتن ديپلم …
AHMADMAHMOUD.com
محمد كلاري، رئيس اتحاديه چاپخانه داران تهران: اتحادیه چاپخانه داران با هدف برقراری ارتباط میان تولید کننده خدمات صنعت چاپ با مصرف کننده این خدمات اقدام به برگزاری نمایشگاه صنعت چاپ و بسته بندی می کند .
صنوفی مانند صحاف و لیتوگراف هم قرار است در این نمایشگاه حضور داشته باشند و اگرچه هنوز هم ما از تقاضای شرکت این صنوف در نمایشگاه سیزدهم حیرت زده شدیم اما به هرحال اینها صنوفی همگن با صنعت چاپ هستند و به نوعی با یکدیگر در ارتباطند .
احمد بيگدلي، نو]–> ]>







