Archive for the ‘سینما’ Category

پل نیومن

سپتامبر 27, 2008

پل نیومن در 83 سالگی درگذشت. از خوش‌چهره‌ترین هنرپیشگان سینما بود. با گذر از سالها، خوشفکری و نیکوکاری را با زیبایی‌چهره تعویض کرد. به نسلی تعلق داشت که اغلب ازین‌جهان رفته‌اند. غولهای سینما.

نشانی صفحه درباره او در سایت ویکی پدیا

Newmans Own

سور فیلم

آگوست 23, 2007

قصدداشتم چندتا کتاب‌درسی بخرم و بعدبرم طرف‌کلاس. سرکوچه، یک‌نفر بساط فروش DVD پهن‌کرده بود. تا چشمم افتاد به فیلم‌ها، خریدکتاب را فراموش کرده و مشغول گشتن بین فیلمهاشدم. خلاصه طولش‌نمیدم، اونقدی فیلم برداشتم که یه‌لحظه شک‌کردم به‌اندازه‌ی کافی پول همرام‌باشه. چندتافیلم را گذاشتم‌زمین، بقیه را چپاندم توی‌کیفم. توی راه بیاد این‌دوست‌عزیز هم بودم و نوشته‌ای که درآن هوس‌کرده‌بود چندتا فیلم رمانتیک ببیند.

نور زمستانی

جولای 30, 2007

اگر شما به تخیل‌خلاق خود ایمان داشته‌باشید
و به احساسات‌شخصی‌تان اطمینان،
میتوانید کاملا با احساس پیش‌بروید و عاقبت‌اندیش نباشید،
زیرا قدرت‌ادراک نتایج‌احساسات خود را برای همیشه خواهیدیافت . *

اینگمار برگمان، امروز 30 July 2007 در 89 سالگی درگذشت. حرفه‌ی خودش را به‌عنوان کارگردان تئاتر شروع‌کرد و درنهایت بعنوان شناخته‌شده‌ترین کارگردان سینمای‌سوئد، جایگاهی در حد یک اسطوره یافت. پرداختن به مضامین مشخص درطول همه‌ی این‌سالها، فصل‌مشترک تمام کارنامه‌ی هنری او با 50 فیلم است. مضامینی چون: انسان، اخلاق، زن و مذهب.

ib11.jpg
+ برای آشنایی مفید و مختصر با جهان اینگمار برگمان.
+ Answer.com صفحه‌ی جامعی درباره‌ی ارنست اینگمار برگمان.
+ سایتی بسیار عالی درباره‌ی برگمان.
+ بنیاد اینگمار برگمان.
+ اینگمار برگمان در ویکی‌پدیا.
+ پوسترهای سوئدی فیلمهای برگمان.

ib31.jpgpersona1.jpg
*از کتاب ” هزارتوی رویا – حقیقت ” به‌کوشش مسعود فراستی، ص 108
* عنوان این مطلب نام یکی از فیلمهای اینگمار برگمان می‌باشد.

در این سطح!

آوریل 20, 2007

چند روزی میشه که توفیق نصیب شده و کرج هستم نزد خانواده. کلی فیلم توی دست و بالم بوده و همین که همه را تماشا کردم، از بی‌فیلمی نوبت رسید به فیلم ضد‌ایرانی شونصد! راستش را بخواهید همان که اعظم‌علی گفته بود درست است، اینکه فیلم را جدی نگیرید. منطق بچه‌گانه‌ای داشت که خب البته ازین لحاظ ایرادی برش وارد نیست چون برای همین رده‌سنی درست شده. فیلم شونصد از نام ایرانی در چندجا استفاده جالبی‌نکرده، ولی راستش به نظرم اگر قرار باشد این فیلم ضد چیزی باشد ابتدا بر اساس ضدیت با سیاهپوستان ساخته شده، بعد از آنهم اعراب؛ چرا که آدمهای مرخص‌فیلم همگی رنگین‌پوست بودند، لباسها و حرکاتشان هم که شبیه بود به جنگجویان عرب در دوره جنگهای‌صلیبی، که این البته چیزی را عوض نمیکند چون لحن زننده‌ای داشت.

قبل از رفتن به امارات، شماره ویژه سال‌نوی نشریه دنیای‌تصویر را گرفته‌بودم. این‌شماره نیمه اسفند درآمده بود و کلی مطالب خنده‌دار داشت که همگی مربوط میشد به موضوع یادداشت‌هایی درباره جشنواره فیلم و دریغا که باخودم نبرده بودمش تا کلی اول سال‌نو بخندم!

در جشنواره بعدی بایدبه تعداد تمام شرکت‌کننده‌ها یکی یک سیمرغ‌ درست کنند تا صدای کسی درنیاید. بعضی‌سیمرغها واقعی و بعضی قلابی. به همه سیمرغ بدهند، به برنده‌های هیئت‌ژوری هم سیمرغهای واقعی را بدهند خلاصه به‌همه سیمرغ بدهند بخاطر قله‌ای که فتح کرده‌اند حتما، اینطوری کسی ناراضی نمی‌ماند. باورش مشکل است که درین موقعیت قحطی سینما اینهمه مدعی پیدا شود. تداعی‌معانی: جدال سعدی با مدعی. من هنوز هم باور نمیکنم که برای شریفی‌نیا و حیایی در مخراجی‌ها ادعای بردن جایزه وسط بوده، حالا جایزه‌ هرچقدر هم الکی بوده باشد که گویا همینطور هم بوده. جالب است که سیمرغ چه‌معنایی داشته، فرید‌الدین‌عطار چه منزلتی داد به این کلمه و اینجا هرساله سیمرغ توزیع میکنند! آنهایی که گیرشان نمی‌آید کلی شاکی هستند از هیئت‌داوران، انگار سیمرغ، مرغ‌کوپنی بوده و باید به همه میرسیده، یاد دوران جنگ و صف اقلام کوپنی افتادم. یکروز مرغ‌کوپنی میدادند و مادر یکی از همکلاسی‌ها که همراه‌مان در صف ایستاده‌بود؛ وقتی مغازه‌دار گفت برای امروز تمام‌شده، کلی داد و قال کرد که باید به‌او هم میرسیده و کوپن‌اش را درهوا تکان میداد و میگفت همین امروز مرغ میخوام زنهای‌دیگر سروصدا راه‌انداخته بودند خلاصه سروصدایی بود، چادرش را جمع‌و‌جور کرد، دست‌کرد یک جعبه‌خالی از مرغ را برداشت به عنوان غنیمت تا به‌اوهم مرغ‌بدهند! نهایتا بادست‌پر هم رفت‌خانه، حالا حکایت سیمرغ‌کوپنی است!

فکرش را بکن یکی میشود مارلون‌براندو که جایزه‌اسکار برای پدرخوانده را هیچی حساب نمی‌کند هستند افرادی‌که طلبکار جایزه‌میشوند، آنهم برای چه شاهکارهایی، بی‌بدیل واقعا! کاش ما هم در زبان فارسی کلمه‌ای داشتیم که چنین شاهکارهایی را توصیف میکرد. انگلیسیها دارند: مووی و فیلم. سینما قلب و روح مخاطب را فتح میکند، بعضی فیلمها همین فتوحات را در جبهه‌گیشه دارند یعنی جیب مخاطب را فتح میکنند، چندماهی هدف‌گیری میکنند و بعد میزنند به‌هدف که البته توضیح این مساله برای تین‌ایجرهای فامیل کمی بیهوده می‌نماید!

دیگر اینکه نمیدانم چرا فروش‌فیلم مرا به‌یاد زمان کذایی جام‌جهانی فوتبال می‌انداخت، جایی که قاطبه‌ملت انتظار صعود تیم به مرحله‌بعدی را داشتند. بنده‌خدا ناصر حجازی گفته‌بود این فیگو، دکو، رونالدو و امثالهم هرکدام در تیمهای باشگاهی‌شان برای خودشان وزنه‌ای هستند حالا چطور است که همگی‌شان درکنارهم باید از ما شکست بخورند! اما به‌خرج هفتادمیلیون کارشناس نمیرفت که نمیرفت. حالا شباهت فروش فیلم مخراجی‌ها با آن وضع چیست نمیدانم اما حس و حالش برای من نزدیک بود به همان که گفتم. البته فیلم، مزایا هم داشته مثلا اشتغال‌زایی. خودم در همین میدان نزدیک‌منزلمان دیدم بچه‌ای که باید برفرض آدامس، چسب‌زخم یا فال میفروخت، معقول نشسته‌بود و سی‌دی اخراجی‌ها میفروخت با خودم گفتم بدک هم نیست! پس میشود مردم را به شکلی گسترده در یک امر هنری شرکت داد. صدای خنده بچه‌ها از اتاق‌بغلی نشان میداد که کلی راضی‌اند از فیلم، هربارکه صدای قهقهه بچه‌ها میامد، از ذهنم میگذشت که: فیلمی درباب فضای معنوی…

چقدر دوست داشتم منتقد مورد علاقه‌ام درباره فیلم مورد‌بحث مینوشت، اما خب او باید چه مینوشت؟ درباره چه مینوشت؟ اصلا اگر همچین آدمی بود که مورد‌علاقه‌ام نبود! کاش همه‌دوستانی که نقد داشتند به‌این فیلم،‌ صحبت گذشته و مشی‌فکری فیلمبردارش را وسط نمی‌کشیدند و نگاهشان را معطوف به زمان حال میکردند فقط، چراکه معقول‌تر بود و آنقدرهم ایده و موقعیت میدهد به‌دست که کار به چیزدیگری نمیکشد! به‌قول تین‌ایجر خانه‌مان کلی‌هم فان بود!

یادم میاید فیلمی بود که سازنده‌اش به اعتبار یک‌صحنه نصفه‌و‌نیمه مثلا، به کارشان میگفت فیلم‌معناگرا – چه اصطلاح متظاهرانه و فریبکارانه‌ای- و چه چیزها که درباب تلاش‌شان برای اعتلای سینمای معطوف به محتوا نمیگفت. از نظرمن حرف‌زدن سازنده راجع به فیلمش یک چیزست و خود فیلم یک‌چیزدیگر، باید اینطور گفت که شخص تا فیلمش دیده نشده باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. می نشیند مصاحبه میکند و چه چیزها که نمیگوید، که چقدر مایه گذاشته‌اند و فلانی‌ها چه مرارتها برده‌اند، از آفاق فکری‌ش میگوید، از محتوایی که به خاطر نبودامکانات متاسفانه آنطور که باید درنیامده و هزار حرف ازاین دست. فیلم را که‌می‌بینی اصلا باورت نمیشود!!! چندبار ازخودت می‌پرسی منظورش این‌فیلم بوده؟ شک میکنی؛ چطور ممکنه اون‌حرفها راجع به این فیلم باشه؟! مسخره کرده‌ن؟ خدایا عجب دوره‌ای شده…!

اما برگردم به نظرم درباره فیلم فاتح گیشه‌ها؛ درین دوماهه کلی یادداشت و نقد‌تند خواندم درباره آن؛ واکنش خودم ابتدا بسیارتند بود که به‌سرعت تغییر کرد و به لبخندی کاملا معقول و ملایم تبدیل شد، خشنود بودم، چراکه میدیدم چقدر خوب است که درین سطح است، تا این حد سخیف و غیر قابل نجات!

مذمت اخوان وارنر و نقش خودمان

مارس 26, 2007

شاید هم کم‌کاری از خودمان باشد، درین دنیای تبلیغات و پول که اندک مایه‌ای میتواند افکار عمومی بخش قابل‌توجهی از دنیا را به راحتی اینور آنور بکشد، باید زودتر از اینها دست‌بکار میشدیم. برای شروع البته بمب گوگلی کارجالبی‌ست، یک نمونه‌اش را ازطریق وبلاگ پرستود دیدم، که در رابطه با خلیج خودمان است، این ابزار پس از موقع وقوع است، کاش به طریقی شروع کنیم به فعالیتهای پیش‌گیرانه. در دنیای امروز خیلی‌ها یک ذره اش را چنان با آب‌و‌تاب تبلیغ میکنند که نگو. به‌نظرم ما از بس زیاد داریم چیزهای درست و حسابی که برایمان عادیست و مسائل برایمان چنان بدیهی‌شده که گویی باید برای همه همینطور باشد، که نیست.

در ارمنستان سرکلاس دانشگاه استاد میاید میگوید ایران کشور کوچکی بوده جزو امپراطوری ارمنستان! من تا چندی پیش این مسائل برایم مضحک بود اما الان می‌بینم که همین گفتن ها چقدر و چه‌جاهایی کاربرد دارد چرا ما که حرف درست میتوانیم بزنیم ، نگوییم و نکنیم. شاید از نظر من بیهوده باشد گفتن خیلی حرفها ولی اگر همین حرفها بتواند برایمان حاشیه‌امنیت درست کند، خیلی هم خوب است.

شاید بی‌ربط نباشد اگر مسئله ای که چندشب پیش شاهدش بودم را بگویم. خان‌دایی تلفن زد که – ساعت دوازده نیمه‌شب – تو هم مثل داییت شبا ساعت 9 میری هتل میخوابی پاشو برو بیرون و از این حرفها! آدرس یه جای حسابی را داد به حساب خودش و من هم هی میگویم چشم و بعدا میروم،‌ یک ساعت بعد زنگ زده چک کرده رفته‌ام یا در هتلم. گذشت تا اینکه گفتم بدنباشد شاید نگاهی بیاندازم. البته با تعریفهایی که میکرد توی دلم فقط یکجا دو به شک بودم. توی پرانتز یه فیلمی بود که تویش چند تا ایرانی میایند بروند شب را یکجا تفریح کنند در لس‌آنجلس، جلوشان را میگیرند که ایرانیها را راه نمیدهیم و …؛ فقط ازاین میترسیدم که همچی برخوردی بشود و خب اثر مزخرفش؛ جلوی درب ورودی چندتا ایرانی را نگه داشته‌بودند و سئوالهای الکی میکردند و خیلی واضح با جدیت دستشان انداخته بودند. مسخره‌است نه ولی چرا؟ از هر لحاظ حساب کنی بی تاثیر نیست در روحیه‌ات. این برخوردها شاید در محدوده‌سنی برادرکوچکترم که کلی از این تعریفها دارد بیشتر است، هیچوقت جدی نمیگرفتم ولی خب چرا باید باشد؟ جوابش را خودم میدانم و اینکه به‌این سادگیها نیست؛ اما به سهم خودمان که میتوانیم، نمیتوانیم؟ میدانم که اثر دارد.