Archive for the ‘زن’ Category

خلق الله

فوریه 2, 2008

دو زن، یکی‌شان مشکل عقب‌افتادگی ذهنی داشت و دیگری روان‌پریش؛ ایندو را که به‌بدنشان بمب بسته‌بودند، امروز جمعه، در بغداد به میان بازار پرازدحام فروش حیوانات‌خانگی فرستادند. بمب‌ها از راه‌دور کنترل‌میشدند. دو انفجار درجمع حداقل 98‌کشته و بیش از 200‌زخمی بجای‌گذاشت. هویت و ملیت زنان مشخص‌نیست.

عده‌ای وجود داشته‌باشند و  فکرکنند خدا ایندوموجود را آفریده که تو بمب‌ببندی به هیکل‌شان با ریموت‌کنترل وسط چندصدنفر آدم دیگر همه‌را باهم بفرستی روی‌هوا…

من فکرمیکنم مخلوقات بی‌منظور و بی‌ارج و قرب به‌این دنیا نیامده‌اند. انتخاب و اراده هم اینجا سهمی دارد. آیا این دو زن میتوانستند بگویند با این عمل موافقند یا نه؟ در انجام اینکار اراده‌ای میتوانستند داشته‌باشند؟ مردمی که در بازاربودند چه؟ آنها فاقد ارزش‌بودند؟ تعداد پرشماری زندگیها که صدمه‌دیدند، بزرگ‌خانواده، فرزندان خانواده‌ها، چندصدنفر یعنی چندصد خانواده و این تنها یکی از مواردپرشمارست. توده‌ای از انسانها، این جمع، جایی معنای جمعی انسانی دارد جایی سپرانسانی و جایی یک‌مشت از خدابی‌خبر که فرقی ندارد باهاشان‌چه کنی. آنچه بی‌ارزش‌است جان یک ذره‌است و حق‌انتخابی که ازو ربوده‌میشود. درحالیکه از میان همه چیزهای این‌عالم جان است و حیات، که ارجمندست و انسان را آن‌پایه نباشد که خداوندداده‌را ابطال‌کند.

مکان: مصر، اشخاص: پسرجوان اسامه‌بن‌لادن و همسربریتانیایی‌ش. گزارشگر از پسر پرسید آیا پدرت را تروریست میدانی؟ پسر – بورشد و بامکث و لکنت – جواب‌داد نه، و به‌پدرش توصیه‌کرد راه‌دیگری را برای‌بیان و رساندن پیامش برگزیند. شاید پسرک فکرمیکند پدرکمی زیاده‌روی کرده! شاید هم پسرک واقعا آدم باانصاف و باوجدانی‌باشد و خب …

بوتو و تاریکی بزرگ

دسامبر 28, 2007

میلیاردها دلاری که غرب و منطقه، زیرعنوان جنگ برعلیه‌ترورهزینه‌کردند، امروز بیهوده به‌نظرمیرسد و تروربوتو، تمام این استراتژی را ناکارآمد یا ناکافی می‌نمایاند. بمب‌گذاریها و تمرکز تروریست‌ها که پیش‌ازین عراق‌را دربرگرفته و اخیرا نشانه‌های خودرا بیش‌از‌پیش در پاکستان بروزمیداد، امروز چون آتشی که ازسراسر سیاره دیده‌میشود، پاکستان را بکام‌خود گرفته است.

گفته‌میشود، سرویسهای اطلاعاتی پاکستان وظیفه‌ی خود را درقبال حفاظت از جان بوتو با اهمال انجام‌دادند. امروز که پرویزمشرف با لباس نظامی وداع‌کرده و ناکارآمدی روشهایش بیش‌ازپیش محرزشده و همچنین زمان‌میبرد تا ارتش‌پاکستان سناریوی‌جدید و بهتری برای مبارزه با افراطیون بنویسد؛ افراط‌گرایی بیش از پیش متوجه پاکستان‌شده و از عدم‌وجود تمرکزکافی درمنطقه سودمیبرد. همه‌اینها درکشوری رخ‌میدهد که مشق مشارکت در سرنوشت را با خطی کج‌ومعوج تمرین‌میکند و مستعد خشونت و کجروی و افراط است. امروز به‌فاصله چندساعت از ترور بوتو، پاکستان به وضع کم‌سابقه‌ای به‌کام هرج‌ومرج کشیده‌شده و آشوب تا کشمیر گسترش‌یافته. کشور در وضعیت فوق‌العاده است، هواداران‌بوتو، بلاتکلیف، مستاصل و خشمگین‌اند؛ نوازشریف انتخابات را تحریم کرده، دولتمردان جهان، ترور بوتو را محکوم‌کرده و خواستارمجازات عاملین‌اند؛ اما همه اینها به نظر میرسد شلیک تیر است به طرف تاریکی‌بزرگ.

خانم بوتو میتوانست بخش‌قابل‌توجهی از فضای خالی بزرگی را پرکند که امروز بانبودنش بزرگتر ازگذشته به‌نظرمیرسد. همچنین تمام برآوردهای گذشته را درمورد عمق این سیاه‌چاله، به چالش‌میکشد. امروزمیشود سازمان اطلاعات‌پاکستان یا تندروها یا هرمرجع دیگری را محکوم‌کرد اما اصل مسئله لاینحل‌میماند، اینها همگی متعلقند به آن منطقه و ازمریخ نیامده‌اند. ایراد در ذهنیتی‌ست که حذف‌مخالفین را چاره، راه‌حل یا تکلیف‌خود می‌بیند. بوتو مهره‌ی کوچکی‌نبود و ازابتدای ورود به کارزاراخیر، ازوجودخطرات‌جدی، آگاه‌بود. همه به او هشدارمیدادند که وضعیت امروزمنطقه با اواخردهه هشتاد و نود که او مصدرکاربود، فرق‌دارد. تروریست‌ها با یک تیر چندنشانه را موردهدف قرارداده‌اند. برگزاری انتخابات پیش‌رو در مهی‌غلیظ از ابهام فرورفته، انتخاباتی که حدود دوهفته تا برگزاری فاصله‌داشت.

گزینه‌های دیگر امروز برای قرارگرفتن در موضع او، درمقیاسی که بوتو میتوانست، بعیدست قادرباشند مردم‌خسته از شرایط را باخود همراه‌کنند؛ مشرف خود به این نتیجه رسیده‌بود و نوازشریف هم که با توصیه‌ی ویژه‌سعودیها وارد بازی شده، بیشتربنظرمیرسد مثل پیمانکاری باشد با مسئولیت‌محدود. بینظیربوتو شورفروخورده‌ی عده‌ی‌کثیری از مردم را به‌خروش درمیاورد. خانم بوتو کشته‌شد. او دو یا سه‌روزپیش ازین، تندروها را بشدت تهدیدکرده‌بود، بدین مضمون که افراط‌گرایی را از ریشه …

به فرهنگ ربط دارد

آگوست 18, 2007

رادیو گفتگو با دخترک نوجوانی را پخش میکرد. پدر و مادرش بین فرزندان پسر و او تبعیض قائل میشدند. برای پسرها امکانات و برای او هیچ و دانگ، افکتی که محض تشدید وضعیت تشریح‌شده به سخنانش اضافه میشد. و سئوال گوینده که چطور ممکن‌است؟ و من که فکر میکردم حداقل اینجا چیز جدیدی نیست‌این. مثال: دختر جوان‌دونده‌ای که برنده‌ی مدال شده در مسابقات قاره‌ای و موقع ورود به ورزشگاه حافظیه‌ی شیراز از حضور و تمریناتش جلوگیری میشود چرا که مردان آنجا تمرین‌میکنند و لباسهای او مناسب نیست و دلایل‌واهی دیگر. او میگوید با همین لباسها گذاشته‌اند که در آسیا مسابقه‌بدهد و … در استادیوم حافظیه و استادیوم‌های مشابه عده‌ای مذکر هستند که عمریست میدوند و فقط‌همین.
در یک سریال تلویزیونی، زن و شوهر بحث میکنند، زن غش میکند و مرد باوجود چنددهه زندگی مشترک جاخالی میدهد که زن روی زمین بیافتد. بله منهم مثل‌شما میدانم که درین‌صحنه مرد نمیتواند هنگام غش‌کردن زن با گرفتنش مانع از افتادن او بشود، خب ننویس جانم آقای نویسنده جناب کارگردان باری‌بهرجهت، نساز، تو که عوض دهها نفردیگر هرشب آپولو هوامیکنی در تلویزیون. خشت‌کج میزنی که چه‌بشود؟ دیوار از افغانی‌ها کوتاهتر پیدانکردی؟ یکبار کلمه‌ی فرهنگ را بنویس بزن به‌دیوار شاید فردا روز…
چند روز پیش هنگام بررسی ترافیک سایت، نتیج جستجو ها را نگاه میکردم. هنوز کلمه‌ی ” دعا خلیل اسود ” بیش از هر کلمه دیگری بر اثر جستجو باعث میشود جستجوگر به این صفحه بیاید. فکر کردم مطلبی درباره‌ش بنویسم. درباره اینکه چه عبث گذشت تعقیب عاملان‌ماجرا. انگار که نه انگار. درست یکروز قبل از انفجارها. روزبعد ماجرای انفجار ها، حتما شما هم موافقید که اینطور دادرسی هیچ کمکی به اصل موضوع نمیکند. کشته و زخمی‌کردن صدهانفر، نه بخاطر دخترک بلکه در دفاع از مذهب‌سنی. دعا خلیل اسود برای خویش و قوم، بدلیل توهین و سرپیچی از یک مذهب یا مسلک کشته‌شد، القاعده هم همانها را کشت مثلا برای دفاع از مذهب و ایده‌ی خودش. این‌وسط ” دعا ” برای هردوطرف بهانه بود وبس.

ملالی جویا

می 24, 2007

مجلس افغانستان با اکثریت‌آرا، ملالی جویا را برای سه سال از پارلمان اخراج کرده. چرا؟ چون ملالی جویا مجلس را اینطور تعریف‌کرده: طویله و باغ وحش هم بهتر از پارلمان ما (افغانستان) است، به خاطر اینکه در آنجا (طویله) گاو است که شیر میدهد، خر است که بارمیکشد. بدتر از «طویله» و به جز چند تن محدود جولانگه اژدها ! ملالی‌جویا تاکیدکرده منظورش از تشبیه پارلمان به طویله، تنها بخشی از اعضای پارلمان بوده، نه‌همه نماینده‌ها !

اما پیش ازین هم اوضاع برای وی در پارلمان خیلی‌هم مساعد نبود. او را تحمل نمیکردند و نمی‌گذاشتند سخنرانی‌کند. تقریبا از همان روزهای ابتدای کار پارلمان.

سال 2003
چهارمین‌روز مجلس لویه‌جرگه، به‌نظر میرسد رهبران‌آتی پارلمان، مجرمان ردیف‌اول جنگهای‌سابق هستند. درواقع قدرت دست‌بدست نمیشود بلکه بین‌برخی جریانها تقسیم‌میشود. اعتراضی وجودندارد تا اینکه صدایی‌رسا طلسم‌سکوت را میشکند. ملالی‌جویا متولد 1357 نماینده‌ی بسیارجوان مردم‌فراه:

آزموده را آزمودن خطاست.
جنایتکاران باید محاکمه بین‌المللی و ملی شوند،
نه‌آنکه در رأس کمیته‌ها قراربگیرند. جنایتکاران را همه دریک کمیته جمع‌کنید. اینها همه زن‌ستیز بودند، اینها با جنگ‌های قدرت‌طلبی وطن را به‌ویرانه مبدل‌ساختند. اينها را اگر مردم‌ ما ببخشند، مردم‌ پا برهنه‌ افغان‌،
هرگز تاريخ‌ نمی‌بخشد. اينها ثبت‌ تاريخ‌ كشور ما هستند…

ریاست‌مجلس تا جنگ‌سالاران، او را کافر و کمونیست معرفی‌کرده میخواهند تا ازیشان عذرخواهی‌کند اما او مصمم‌تر شده: من واقعیت را گفته‌ام و ازآن دفاع می‌کنم حتی این‌دفاع به‌قیمت جانم تمام‌شود.
در نخستین جلسه‌پارلمان، موقع سخنرانی جویا، اکثریت که مخالفند با وی، بامشت روی میزها می‌کوبند، وضع ادامه‌پیدا میکند. رئیس‌مجلس میگوید همشیره، کسی صدایتان‌را نمی‌شنود و اشاره‌می‌کند که میکروفن‌را قطع‌کنند. ملالی جویا در جمع‌خبرنگاران متن‌بیانیه‌اش را بازخوانی میکند و صدایش را صدبار بلندتر به‌گوش جهانیان میرساند:

من اگر فکرکنم یک‌لحظه از زندگی‌ام
بخاطر اندیشیدن به مردم‌سوگوارم صرف‌نمی‌شود
و هرگامم بخاطر بهروزی‌آنان و آزادی‌شان نیست، زندگی‌ام بیهوده‌بوده و چه‌بماند به زندگی پارلمانی و امتیازاتش.

متعاقب تهدیدهای صورت‌گرفته، بطورگسترده‌ای موردحمایت قرارگرفت، به‌ویژه‌ از سوی زنان‌افغانستان و گروههای مدافع حقوق‌بشر در خارج از افغانستان.

سال 2006
يک نماینده‌ی جنگسالار در پارلمان، جنگهای تنظيمی در کابل و کشته شدن دهها هزار نفر را اشتباه خواند. جویا اعتراض نموده ابراز نمود که بايد بين اشتباه و جنايت فرق گذاشت. وی مجاهدين را به دو دسته، مجاهدين واقعی که از آزادی کشور دفاع کردند و آنانی که به تعقيب شکست روسها از نام جهاد سوء استفاده کرده به قتل و غارت و ويرانی پرداختند، تقسيم نمود.

اين سخنان در مقابل کسانی صورت گرفت که هميشه به زبان گلوله سخن گفته اند و با آنکه امروز طبق مد روز از دموکراسی سخن ميرانند اما تحمل شنيدن هيچگونه انتقادی مقابل خود را ندارند. اينان با دشنام عليه جويا برخاستند، همچنین وی را مورد حمله قرار دادند. تعدادی حتی وی را تهديد به مرگ و تجاوز جنسی کردند. نماینده‌ای فرياد زد: فاحشه، بگيريد بر وی تجاوز کنيد… یکی‌از رهبران‌ جریانهای‌قدرت گفت: درمجلسی که در آنجا استهزا به ارکان دين صورت ميگيرد، دين به ما اجازه نميدهد که در يکچنين مجلس بنشينيم. یکی از نمایندگان از زبان سیاف میشنود که به افرادش توصیه‌میکند، به‌محض خروج جویا ازمجلس، با چاقو به‌او حمله‌کنند. بنابراین چندنماینده و پلیس سعی‌می‌کنند از وی محافظت‌کنند. داخل پارلمان، او چندین‌بار مورد حمله قرارگرفته، ازسوی زنان‌جهادی و نماینده‌ی جنگ‌سالار. هنوز هم پلیس دروقت‌استراحت پارلمان، از ملالی‌جویا محافظت‌میکند.

ژانویه 2007
پارلمان طرحی تصویب‌کرد به‌نام: مصالحه‌ملی، که بر اساس‌آن، قانون ازتعقیب تمامی متهمین جنایات‌جنگی در بیست‌سال‌اخیر، صرف‌نظر میکند. جویا جلسات پارلمان را تحریم نمود و با اعتراض شدید آنرا “خیانت ملی” خواند!

امروز هم که بخاطر اظهارنظرش درباب کم‌وکیف پارلمان، بهانه داده بدست افراطیون. دیده‌بان حقوق‌بشر با انتشار اعلامیه‌ای ملالی‌جویا را یک “مدافع سرسخت حقوق بشر و آواز بلندی برای زنان افغان” توصیف‌کرده و تاکید‌کرده که عضویت خانم جویا در مجلس نمایندگان افغانستان نباید به‌تعلیق درآید. ستارخواصی منشی‌اول پارلمان: ما هیچگاه این حق را به دیده‌بان حقوق‌بشر نمیدهیم که در موضوعات‌داخلی شورای‌ملی‌افغانستان مداخله کند… اگر ملالی‌جویا حاضرشود نسبت به آنچه‌گفته عذرخواهی‌کند، احتمالا پارلمان درمورد او تجدیدنظر خواهدکرد. اما جواب ملالی‌جویا: حرفهای‌من صدای مردم‌افغانستان است، به‌مبارزاتم ادامه خواهم‌داد.

این حقیقت دارد که پیش ازین بارها اعضای دیگر پارلمان با الفاظی زننده‌تر به مقابله با رقبا برخاسته‌اند اما درین میان ملالی جویا یک زن است و همین به تنهایی کافی بوده تا هر زمان که به روشنگری پرداخته، جبهه‌مخالف به تهدیدهای مختلف روی آورده‌اند. گویا می‌پندارند صحن پارلمان یا جامعه، همان چهاردیواری خودشان‌است و یک زن درموقعیتی نیست که سخنگو باشد و معترض یا ایده‌پرداز. اما شیوه‌ای که او برای خود برگزیده، امروز به مثالی تبدیل شده برای به هیجان درآوردن شور فروخورده‌ی زنان افغان و دیگر حق‌طلبان‌افغانی که فعلا حق با آنهاست اما پول وزور و قدرت و اسلحه و قبایل در اختیار آنهایی که گویی بدین جهان آمده‌اند بهر سلطه و صاحب بودن. صاحب تصمیم، حال و آینده‌ی افغانستان. طنز تلخی‌ست، که تعدادی معدود و لایتغیر، امروز سردمداران و رهبران مجلس و دولت‌هستند در پروسه‌ای مثلا دموکرات. همین‌افراد چندسال پیش سردمداران قبایل بودند در جنگهایی‌خونین و حتما فردا هم هرچه‌نقش موجود باشد، میان‌آنها تقسیم خواهد‌شد!

Malalai Joya.com

نوای گمشده

می 12, 2007

رستاخیز…
برخواهم خاست و نوای گمشده‌ام را جستجوخواهم کرد
آنگاه که ابدیت برلحظه‌ها پیشی‌گرفت…
آنگاه که رفتارها زدوده‌شد
و مرزها نیستی پذیرفت
و پوشش‌ها بیهوده گردید
من حریم را خواهم‌شکست و درها را خواهم‌گشود.

دوآ ( دعا )، دختری هفده‌ساله، از عشیره‌ی ایزدی‌ها؛ برخلاف قوانین‌منحط‌قبیله‌ای؛ عاشق‌مردی شده‌بود که از ایزدیهای بشیقه نبود، بدتراینکه، آسمان‌قبیله، او را جهت‌عقد با پسرعمویش رزرو کرده‌بود تا روی‌زمین هم چنین‌باشد اما او چنین‌نخواست، معشوق‌دیگری یافت و انتخاب‌شخصی را برقوانین‌ ارجح‌دانست، درحالیکه از عواقب‌احتمالی این‌دلدادگی مطلع‌بود. خانه را ترک‌کرد، او را یافتند و طبق‌قوانین قبیله‌، او دیگر حق‌بودن نداشت، انگار که این‌حق را قبیله تفویض‌کرده‌باشد و حالا قصد بازپس گیری آن را داشتند. انگار نه انگار که این‌جهان خود، صاحبی دارد. بیش از دویست‌سال از الغای برده‌داری میگذرد اما پدیده‌ای هولناکتر از برده‌داری، کماکان در زوایای‌تاریک و نورندیده‌ی این سیاره، برقراراست و بامکیدن عصاره‌ی جان تنهاافتادگانی چون دوآ، به حیات‌خود ادامه میدهد.
او که ترک آداب گفته‌بود، از منظرخانواده مرتکب چنان‌اشتباهی شده‌بود که راه‌درمانی نداشت. نتیجه‌ی جهان‌بینی پوسیده‌ای که خویشتن‌خرد و خارج‌از شمار خود را مرکز جهانی‌می‌پندارد که درآن‌جهان، درتمامی‌لحظات، همه‌ی چشمها دیده به‌او دوخته‌اند. بنابراین خلاف‌رای خود را با نیستی پاسخ‌میدهد، گویی درین‌کوزه هرچه‌بوده رفته و کنون چیزی جز هیچ و نیستی ازان برون‌نمی‌تراود.

پست کنندگان آسمان…

ما از پستی و ریا بدوریم
ما را باجهان پیوستگی نیست
ما حیات را بیهوده میدانیم
ما بر همه چیز آگاهیم
ما بر همه چیز آگاهیم

محکمه‌ای رسمی درکار نبود. داور درآسمان بود و بروی‌زمین‌شهرک‌بشیقه، آنهاکه زورشان می‌رسید، داور بودند. خانواده‌اش با همدستی دههانفردیگر او را زیر شکنجه و ضربات سنگ و کلوخ، نیمه‌جان کرده و درنهایت باکوفتن بلوک‌سیمانی، جسم و کالبد‌ضعیف دخترک را ازپای درآوردند تا وی جانش را ازبند آزادکند، آزادکردنی سخت، درمحاصره‌ی صدهانفر و درمقابل لنزدوربین‌موبایلی که از جان‌سپردنش فیلم برمیداشت. مرگی نه درخلوت و راحت، بلکه زیرنگاه‌دریده‌ی صدها نفر و صدای کرکننده‌ی فریادها.

باشد که درون و بیرون را مرزی نباشد
باشد که سکون نابودن‌ها بودن‌ها را آرام بخشد

جان‌آدمی، ملک‌خصوصی دیگران بود. انگار که بخشی از دارایی‌شان را انداخته‌بودند وسط میدان و اختیارش را داشتند که بخواهند بزنند، یا ببرند یا هرچه‌دیگر. گناه قلبی که به‌ندای خود گوش‌سپرده‌بود و تپیده‌بود نه درآن جهت که خوش‌آمد آنهابود و رفته‌بود راهی را که خود برگزیده‌بود نه آنچه اجبار کرده‌بودند. هرچه‌بود، قواعد بازی‌اجباری را به‌هیچ‌گرفتن، از او برآمده‌بود.
کارشان به‌نیمه‌رسیده‌بود، دوآ نیمه‌جان بروی‌زمین افتاده، دامنش کنارمی‌رود، یکنفر روی پاهای‌برهنه‌ی دخترک را میپوشاند، آنجا کسی حیانداشت، میخواهند در مراسم وقفه‌نیافتد. پلیس هست، اما مراقب‌چیست خدامیداند. پیکر بی‌رمق دخترک از درد و ضربه‌ی سنگها، نای جنبیدن‌ندارد. دختری بی‌دفاع و بی‌پناه را دههامرد دوره‌کرده‌اند و باسنگ و بلوک و لگد، میزنند تابمیرد، دختری هفده‌ساله درمیان ده‌هاجلاد. رفتنی‌کم‌مثال، نه‌درخفا و در صحنه‌ی جنایتی درتاریکی‌شب و بدست یک‌جانی‌پرخطر، بلکه در روشنایی‌روز، تحت مراقبت‌پلیس، درمیان‌آشنایان. استعداد و خواست و شور و هیجان‌جمعیت برای شراکت درین‌بازی، بهمراه فریادهاشان از سرهیجان، احساسی تلخ بجای‌میگذارد شاید همسنگ با خودماجرا. از چه‌چیز دخترکی‌نوجوان تا این‌حد وحشت‌داشتند که برای فرار از رویارویی با – بخشی عریان‌شده‌ از تمامیت – او در تنهایی؛ آنهمه را همراه‌خود کرده‌بود. دوآ(دعا)خلیل اسود، جانی‌ برایش‌نمانده‌بود، خودش را جابجا میکرد، بسویش یورش‌بردند و لگدش‌میزدند؛ به او که روی‌زمین مانده، خونین، بی‌دفاع، بی‌رمق و نیمه‌جان‌.

چهره‌ی خونینش از جامه‌ی سرخ که برتنش‌بود، پررنگتر شده‌بود. چون‌میرفت؛ نیمه‌‌ی پوچ این‌جهان را نیک دید و تنها بود آنقدرکه تنهاخدا میداند. هفتم آوریل 2007، بشیقه، کردستان‌عراق. شبیه‌به صدها یا هزاران‌سال پیش‌ازین، افرادقبیله به کرداری‌فجیع، خونش‌ برزمین روان‌کردند تا مبادا قطره‌ای ازین‌خون نصیب مردی‌شود که ازقبیله‌ی آنها نیست و مذهب و مسلک‌ایزدی ندارد. از منظر قبیله‌نشینان، جرم‌بزرگی مرتکب شده‌بود که دل به مردی بسته‌بود خارج‌از عشیره. این درحالیست که مردان‌شان منعی ندارند برای‌ ارتباط و ازدواج با زنانی از مذاهب و مناطق‌دیگر. مردان‌عشیره، برادران و پدران؛ خداوندان جان و تن و روح و روان دختران و زنان‌عشیره‌اند. نمیدانند که فرزندان‌دخترشان، امانت‌اند و رحمت. آنها را اسرا و بردگانی میپندارند، اسیر در چنگال‌شان، احتمالا درآنجا خانواده و پشتیبانی‌ازآن با ارزش‌ترین چیز دردنیاست، اما تا وقتی که درتبعیت از ایشان باشد. معنای‌فردیت مطمئنا برایشان همانقدر ناشناخته و معوج‌است، که رحمت، حقیقت، عشق و انسانیت.
اگرچه مقامات دولتی در کردستان‌عراق، از جمله جلال‌طالبانی، عنوان کرده‌اند که بانیان این‌جرم را تحت پی‌گرد قرارمیدهند، پرواضح‌است که بین‌المللی شدن این‌مسئله در بیانات‌شان بی‌تاثیر نیست.

وقتی شکایتی وجود‌ندارد، دولت به‌تعقیب‌شان نمی پردازد. وقتی قانون،‌بی‌قانونی باشد و شکایت، مفقود. مخصوصا اینکه اغلب هم شاکی‌احتمالی، این‌جهان را ترک‌کرده و زحمتی روی دست دولت‌محلی نمیگذارد، بنابراین تعقیب و سخت‌گیری معنا و صورت خودرا ازدست میدهد. همه‌اینها رویهم‌رفته باعث میشود که مجریان‌محلی دغدغه‌ای برای پیگیری این‌مسائل در کردستان‌عراق نداشته‌باشند. مهمتر اینکه، با گرفتن و بستن حتی همه‌ی شرکای آن ماجرا، این مشکل در آن‌منطقه حل‌نمیشود. چنین جوامعی فقط باید به‌جبر سیاستهای میان‌مدت دولت‌شان، بالاجبار از گوشه و تاریکخانه‌شان بیرون‌شده با داد و ستد‌فرهنگی با مردم امروزجهان، به‌مرور خودشان و فرهنگ‌شان را حل‌شده در امروز ببینند.

آنجا که قانون‌وحش برقرارباشد، پنجه‌ی تیز، لازم می‌آید و زنی چون دوآ، چنگال‌تیز و متجاوز نداشت، او قلب داشت فقط، چندان‌سرخ که تمام صدهاسال قانون‌بیدادگر قبیله‌را هیچ‌بشمرد، چنانکه شمرد. این البته معامله‌ای پایاپای بود. او کسانی را ندیده‌گرفت که هستی او را ندیدند. دوآ به‌سختی ازین‌جهان، جان بدربرد و مطمئنا حالا هرجا که‌باشد، جایش بسیار بسیار بهتراست از آنجا که بود.

من به رحمت پروردگار صاحب‌جهان ایمان دارم.

هرآنچه می‌خواهید دیگران برای شما بکنند،
شما همان را برایشان انجام دهید.
این است خلاصه‌ی کتب انبیاء – انجیل متی

دراعتراض به‌کل‌این‌ماجرا، بیست‌ونهم آوریل تظاهراتی در اربیل، مرکز کردستان عراق برپاشد.


عکسهای تظاهرات اربیل

رادیو زمانه

میدان

اورمزدان

شهرزاد نیوز

a young girl whose only crime was to fall in love
شعرها: هوشنگ ایرانی