Archive for the ‘ادبیات’ Category

نوشتن یعنی

جولای 4, 2008

« سانسوری که بهش اشاره کردید، اگر مقصودتان نوع رسمی‌اش باشد، همیشه‌بوده، نباید از سانسور اباداشت. سانسور اگرهست، اگرمیتواند کارخودش را بزوربکند، بکند. آدم که نباید داوطلبانه وسیله‌ی دست‌او بشود و وکالتا ازطرف او وظیفه‌ی او را انجام‌دهد.
نوشتن یعنی ازدست سانسور دررفتن. تو از سانسورخودت بگریز حالا اگر سانسوردیگران به سراغت می‌آید آن مسئله‌دیگری است.
… آدم وقتی که میخواهد یک‌کاربکند پرهیز و تقیه و ازین‌کارها درست‌نیست. درست، آدم، این کار را میکند به این خاطرکه صداقت‌خودش را درآینه‌ی خودش تماشاکند. به‌این‌خاطر که صداقتش بهش‌میگویدبکن. این آینه‌ی آدم هست. من هیچوقت به‌خاطراینکه کسی ازش بدش‌بیاید، یا سانسورش‌بکند، نه‌نوشتم، نه‌ننوشتم؛ ممکن‌است بنویسم و چاپ‌نشود – اما نوشته‌امش.
نتوانم چاپ‌کنم یک‌چیزی است و نبایدبنویسم چیزدیگر. بایدبنویسم اگرچه نشود که چاپ‌شود » (( گفته‌ها، ابراهیم گلستان، ص 155 ))

شمارگان از سر ناچاری

جولای 26, 2007

دوماه‌پیش بود که درباره‌ی کتاب‌گفته‌ها از ابراهیم‌گلستان مطلبی دیدم. کتابفروشی‌ سرخیابان کتاب را نداشت. هر روز بین تهران و کرج در تردد هستم. کتابفروشی‌های بین مسیر را گشتم نبود. ماه‌اول گذشت و کتاب‌را پیدانکردم. وقتم طوری‌نیست که بشود دنبال‌کتاب بگردم در مکان دیگری جز بین‌مسیر رفت‌وآمد. پریروز وقت جورکردم رفتم شهرکتاب. کتاب را برداشتم و تعداد تیراژ را نگاه‌کردم. شمارگان 2200 .
یادم میاید زمانی که همه از تیراژ 5000 تایی مینالیدند. بعد شد 3500 تا و باز همه مینالیدند. حالا تیراژهای 1500 تا 2000 شده استاندارد از سر ناچاری!

هزاربار زنده تر از روزگار روم

مارس 26, 2007

سالروز تولد مولوی که رومی خوانده میشود در جهان امروزین، شمشیری برّان ساخته دست استاد زبردست و بی‌نظیر شمس‌الدین محمد تبریزی.

مناقشات بسیار بوده و هست درین مورد که رومی دارای چه ملیت است از بنده بپرسند میگویم ایشان ایرانی است کاملا. از صفحات و کتبش ورقی بدهید بدست شخصی ترک یا افغانی و بگو که بخوان، خواندن نمیداند، هرچه کند نمیتواند، تبلیغات فقط تا یکجایی کارگر است باقیش کم‌کاری خود ماست.

درست که در زمان مولوی، ایرانی بودن دستخوش دگرگونی شده‌بود، در اصل موضوع کارگر نیست، چه او،‌چه شمس و چه سهروردی همه خلص ایرانی‌اند و عمیقا جهان‌وطن. بوده‌اند حکمای عرب که کاملا عرب بودند امروز هم صد‌در‌صد عرب مانده‌اند، اما نمونه های شهروندی جهان بودن در مقیاس و تعداد زیاد، در یونان بوده و سپس ایرانیها و پس از آنهم اروپا، دوران امروز هم که معادلات دستخوش تغیر بسیار گشته.

ایرانی بودن و ساکن سرزمین پارس بودن، در دوره‌ای طولانی هم‌معنای شهروندی جهان بود و پس از آنهم تا صده‌های متوالی این معنا و محتوا را درخود نگه داشت، هرچند مرزها محدود شدند و امکانات مفقود. شخصا لذت بسیار میبرم از خواندن آثار این بزرگ. آنچه او از خود بجای گذاشت، میراث او کمیاب، نادر و بی‌بدیل است، کیفیت و محتوای گفته‌ها و نوشته‌هایش سال بسال انگار فزونی میابد و زوال نمیابد، چنان که یوحنا گفت انگار، نوری‌ست در تاریکی. در هرچه از او مانده، زندگی کرده؛ وضوح، شفافیت و هیبت امواجی که از سوی او میایند، تایید و تاکیدیست بر اینکه وی آنچه را میگوید عمیقا زیسته و نفس‌کشیده، میدانم که کنون زنده است هزاربار زنده تر از روزگار روم.

اگر از خاک من گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید

مرا حق از می عشق آفریدست همان عشقم اگر مرگم بساید.

سقراطيه و سينما

نوامبر 24, 2006

سقراط، سه اصل و دليل را به ميان مي آورد، براي گفتن هر چيز، براي اينكه هر گفته يا گفتني را با اين سه اصل بسنجي و ببيني كه گفتن بايد يا كه نه. ساده شدۀ اين اصول را در سه پرسش مي‌توان بيان كرد: آيا اين مطلب درست است؟ براساس حق و حقيقت است؟ آيا گفتنش لازم است؟ اصل ديگر بر عشق تاكيد دارد كه آيا اين گفتن برآمده از عشقي است كه داري؟ مثلا عشق به انسان…

راست گفته اند، خودسانسوري بدتر از سانسور بيروني است. به اين فكر مي كنم كه چقدر هستند كساني،‌ كه آنچه مي‌گويند، برايشان اولويت نيست و آنچه مي‌كنند را نمي‌پسندند؛ آيا پس از چندي، نخواهدبودكه: هرچه فكر مي‌كنند، دورباشد از آنچه كه روزي بودند يا مي‌خواستند باشند؟ چيزي كه بايد ازآن احتراز كرد. تصويري از ذهنم گذشت، ‌بي‌اختيار. پاپيون كه طول سلول انفرادي‌اش را با چشماني باز، با چشماني بسته، مي‌پيمايد و بارها مي‌پيمايد، درتاريكي و خستگي. ياد بهرام بيضايي مي‌افتم، كه پس از بيش از يك‌دهه فيلم نساختن، وقتي مجال دوباره يافت، گفت: اين چندسال كه فيلم نساختم را چه چيزي جبران مي‌كند؟ خاك‌باب‌آلتمن، بقاي سالهاي فيلم سازي كساني كه بلدند، هر كه باشند. داستاني براي تعريف كردن دارند، دو جمله از اصول هنري كه خوانده‌اند را مي توانند به عمل تبديل كنند؛ يكباره و هزارباره تصور مي‌كنند شعور و دانش‌شان چيزي ست كه قابل ارتقاء است و همين تصور را دربارۀ مخاطب‌شان دارند.

هروقت كلمۀ سينماي معناگرا! به گوشم مي‌رسد، يك صحنه پيش نظرم مي آيد: نور ‌زمستاني، برگمن؛ مردعامي و كشيش روي نيمكت نشسته‌اند، مرد براي كشيش مي گويد كه دربارۀ درد و رنج عيسي‌مسيح چه مي‌انديشد، چهرۀ به عرق نشستۀ كشيش، دراين صحنه، براي من نماد كامل و جامع سينماست.

قسمتي از يك كتاب، كه پنجاه سال بعد منتشر ميشود، اگر امروز زيرچاپ نباشد: سينما هنري بود كه خيلي زود از بين رفت و بعد از آن به صورت جسته و گريخته، كمي اينجا، كمي آنجا ادامه يافت و بنا به شنيده ها هنوز هم نمونه‌هايي ازآن در گوشه و كنار در سالن‌هاي پنجاه نفري و بصورت خصوصي ديده شده.

يك گونه و دوتوصيف: سينما، هنري كه آغاز شد، ادامه نيافت، تبديل شد، مانند نسل گونه هاي منقرض شده جانوري، هرازگاهي اينجا و آنجا، وجود نمونه اي از آن گزارش شد. دوم: سينما، بيزنس – صنعتي كه پس از اختراع به سرعت تكميل شد، دردسترس عموم قرارگرفت،‌ محبوبيت يافت و هنوز هم خوب پول مي‌سازد!

خبرنگار از فدريكو فلليني‌بزرگوار پرسيد كه فيلم شما حاوي چه مفاهيمي است؟ فدريكو : فيلم براي تماشا كردن است، نه صحبت كردن. اگر نكته‌اي هست در اين اثر كه توجه شما را جلب‌كرده،‌ خشنودم و درغير اينصورت نمي‌توانم بدان چيزي بيافزايم، چيزي كه مثلا درفيلم هست و شما نديده ايد. مشابه اين سخن از آنتونيوني هم شنيده شده. گويا دارد مد مي‌شود كه عوامل فيلم بنشينند و دربارۀ مفاهيم موجود در اثرشان توضيح بدهند. پيكاسو هم دربارۀ‌آثارش عقيده داشت كه اگر چيزي درتابلو هست، بايد با ديدن، لمس و احساس شود و نه با توضيحات و توجيهات. مشك اگر خود ببويد و خوش ببويد، چه خوش است مجاورتش.

آنچه ميكل‌آنژ فراموش كرد! تصور كنيد ميكل‌آنژ بخش ديگري، شبيه به يك طومار يا تابلويي كوچك اضافه مي‌كرد به موسي، كه دراينجا، موسي دراين انديشه بوده و فلان دغدغه باعث شده كه اينطور به نظر بيايد. حالا تصور كنيد حافظ، دومجلد نوشته بود در معنا و مفهوم اشعارش.

به هرحال آنوقتها كه اداره اي وجود نداشته براي اختصاص آثار به گروه سني جيم يا الف، هر اثري مخاطبش را مي‌يافت و هردو هم به يافتن يكديگر خوش بودند و فارغ از دوصد گفتار نامربوط؛ كه درويش را خيابان، كلبۀ اغيار است و مجاورت هم‌كيشان جايگه پادشاه.

جهاني شدن ادبيات

سپتامبر 27, 2006

مهدي غبرايي، مترجم: اگر ادبيات كشورهايي جهاني شده است، به‌دليل تبادل فرهنگي آن‌ها با ديگر كشورها است.
اگر به ادبيات كشورهاي آمريكاي لاتين نگاه كنيم، متوجه مي‌شويم، جهاني شدنش از “گابريل گارسيا ماركز” شروع شد. آن‌ها با اروپا از طريق زبان اسپانيولي و پرتغالي رابطه داشته و از سنت‌هاي آن‌جا استفاده كردند، آن‌را بومي و نهادينه كرده و گسترش دادند. در آن‌جا چند كشور مي‌توانند با هم تبادل فرهنگي داشته باشند و اين باعث پيشرفت ادبياتشان شده است؛ چراكه ‌وقتي اثري نوشته مي‌شود، لازم نيست ترجمه شود و به همان زباني كه نوشته شده در چندين كشور خوانده مي‌شود؛ ولي ما اين امكان تبادل را نداريم.

حتي در كشورهاي عربي، وقتي يك كتاب نوشته مي‌شود، نوشته بدون ترجمه، در كشورهاي عربي ديگر خوانده مي‌شود. درواقع امكان تبادل فرهنگي وقتي فراهم باشد، راه گريز به كشورهاي جهان اول پيدا شده و ترجمه به زبان‌هاي ديگر شكل مي‌گيرد و اين‌گونه است كه آثار ادبي كشورها در كشورهاي اروپايي و آمريكايي، مورد توجه قرار مي‌گيرد و حتا به عرصه جايزه نوبل راه مي‌يابد.

با اشاره به سابقه‌ي اندك رمان در كشورمان و ارتباط آن با جهاني نشدن: سابقه‌ي رمان در كشور ما طولاني نيست؛ نخستين رمان برجسته‌مان “بوف كور” صادق هدايت است كه از زمان انتشار آن تا امروز نهايتا 70 سال مي‌گذرد؛ درحالي‌كه در غرب، رمان معمولا با گسترش سرمايه، ‌تمدن و شهرنشيني همراه بوده است كه سابقه‌اي 400 ساله دارد؛ ولي ما تجربه اندكي در اين عرصه داريم، چگونه با اين تجربه اندك و امكاناتي كه در اختيار فارسي زبانان نيست، انتظار داريم آثاري كه از ادبيات ما اخيرا ترجمه مي‌شود، با استقبال غربي‌ها مواجه شود؟!

قبلا فكر مي‌كرديم كه اگر روابط آزاد با بعضي كشورهاي فارسي زبان كه با دخل و تصرف‌هايي فارسي مي‌نويسند بيابيم، مي‌توانيم استفاده بيشتري برده و ادبياتمان را مطرح كنيم و آثارمان در آن‌جا خوانده خواهد شد؛ ولي در سال‌هاي اخير شاهد بوديم كه با بيشتر شدن ارتباط، حتا يك‌صد نسخه از كتاب‌هايي كه منتشر شده، در آن‌جا خوانده نمي‌شود.

غبرايي در عين حال به آينده ادبيات فارسي اميدوار است و باور دارد كه امروز كارهايي در زمينه ادبيات مي‌شود. به‌گمان او ما در زمينه داستان كوتاه، از خيلي‌ جاها كم و كسري نداريم؛ ولي براي جهاني شدن هنوز بايد روي رمان‌مان كار كنيم.