بعد از عمری

بعد از عمری  و مدتها تردید به نوشتن دوباره و سه باره درین صفحه، فکر میکنم که بله باید بنویسم. بالاخره باید از یه جایی دوباره شروع کنم. این همه ننوشتیم و چه شد؟ هیچ. حداقل اگر با نوشتنمان هم همین هیچ نصیب باشد اتفاق ناجوری به قول همکارم رخداد نکرده.

اولین مرتبه که حس نوشتن اومد دیدن کار گرافیکی از روزنامه ای بود درمورد شیخ دوبی که داشت توی دریای بدهی غرقه میشد. یاد کلی چیزا و سگدو زدنا و این جور ماجراها افتادم که آخرش سر و ته قانونشون رو چرخوندن و جماعت فلک زده ایرانی رو محترمانه به سمت درب خروجی هدایت کردن که البته هنوز درباب منفی یا مثبت بودن این قضیه مرددم.

روزی هم که ماجرای بهمن جلالی رو شنیدم خواستم چیزی بنویسم ولی صفحه ای که مرتب توش نوشته نشه کم کمک خاصیتش رو از دست میده و بی خیال ماجرا شدم.

وکلی موضوع دیگه که هر هفته می بینم و دوس دارم راجبشون بنویسم و وقتی وبلاگت فعال نیست گاهی وقتی یه خط بودن و نبودنش فرقی نداره واسه همینم دوس دارم دیگه بنویسم و توی این فضای مثلا مجازی تولید علم! کنم همونطور که به نوبه خودم از تولیدات دیگران استفاده میکنم.

چند روز دیگه 33 ساله میشم. در حد توان و وقت و حوصله و این بحثا، دارم بعضی چیزارو توی زندگیم تغییر میدم مثلا ننوشتن به نوشتن، درس نخوندن به خوندن، بی حساب خوردن رو به یه نیمچه رژیم غذایی بدل کردن و کلا یه همچین نیمچه حرکتایی که زندگی رو دلپسند تر کنه، نه که تا حالا ازین کارا نکرده باشما! ولی این دفه یه کم جدی تر گرفتم قضیه رو، تا چه از کار درآید، آدم به امید زنده‌اس دیگه.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌واره‌ی وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s