Archive for آوریل, 2007

در سه پرده

آوریل 29, 2007

اول
شیراز اواسط دهه شصت، کلاس سوم راهنمایی و امتحان نهایی، روز امتحان منو به جلسه راه‌ندادند چون پیرهن آستین‌‌کوتاه پوشیده‌بودم.

دوم
خواهرم میگفت به همکارش که مانتوی کرمی پوشیده‌بوده گفتن رنگ مانتوت مبتزله! اونروز بحث بود که به مردام گیرمیدن، من که حسابی کنجکاو شده‌بودم پرسیدم به چی‌چیشون گیرمیدن؟ گفت مثلا اگه آستین‌کوتاه بپوشن! امروز که میخواستم یه تی‌شرت بخرم،‌ کلی آستیناشو بررسی کردم و بخودم میگفتم نه آستیناش زیادی کوتاهه – که نبود – فروشنده گفت خب بپوشش ببین چه‌طوریه… دوساعت بعد یادم افتاد که نخریدمش.

سوم
طرف گفت فرض‌می‌کنیم در مینی‌بوس ایستاده باشید و یه خانمی روی صندلی نشسته، خانومه از مینی‌بوس پیاده میشه و جاش یعنی صندلیش خالی مونده، شما چکار میکنید؟ – تلفن باهاش کارداشت – بغل‌دستی گفت جوابشو میدونی؟ چی‌بگم، معلومه دیگه؛ نه! باید بگی نمی‌شینم جاش. چرا؟ آخه گرمای بدن زنه تا چند دقیقه روی صندلی میمونه، بگو… . تلفنش تموم شد. خب چیکار میکنی؟ زنه پیاده‌شده و تو هم که تاحالا وایساده‌بودی. نمی‌شینم چون تازه بلندشده و … باریکلا بارکلا…!

ترافیک اتوبان

آوریل 29, 2007

دیروز سیستم وردپرس را به ورژن جدید آپگرید کردم، اولین مرتبه بود که آپگرید میکردم و تا الان هم که اتفاق بدی برای اینجا پیش‌نیومده! پس مشکلی‌نیست.
امشب ساعت هفت با تاکسی از میدان ونک راه‌افتادیم به طرف کرج که جایتان ابدا خالی نباشد، با چنان ترافیکی روبرو شدیم که گمان نمیکنم دیگر همچین‌چیزی ببینم. ترافیک فوق‌سنگین از ایران‌خودرو. رادیو شیطنت‌کرد و چندبار تکرار کرد که ملت تشریف ببرند جاده‌مخصوص؛ که البته فقط اوضاعش قاراشمیش‌تر از اتوبان بود! خلاصه نیمی از این بیست‌کیلومتر را در چهارساعت آمدیم و همه بخاطر اینکه ساعتی باران باریده‌بود و گل و لای را به مسیر‌اتوبان فرستاده بود. کنار جاده، تا ارتفاع یک‌متر گل‌ و لای جارو‌شده بود. توی ماشین همه با هم پسرخاله شده‌بودند که گمان‌می‌کنم توی خیلی از ماشینها همینطور بود. مردها با منزل و عیال تماس می‌گرفتند و موضوع را خیلی بزرگتر و حادتر نشان میدادند، مثلا اینکه احتمالا شب را در اتوبان میمانیم و صبح میرسیم و اینطور حرفها. راننده – که مسافرکش‌کلاسیک نبود – با کسی آنطرف‌خط حرف میزد: فقط میخوام بهش بگی من واقعا توی ترافیک گیر کردم، از ساعت 6 توی اتوبانم – از ساعت هفت و بیست دقیقه! – از اداره اومدم… خداروشکر که کارتم ساعت‌خورده و … .از خونه زنگ زدن کجایی؟ گفتم ترافیک. خیلی خوب، تق!

تادا !

آوریل 27, 2007

میخواستیم برای یک نفردیگه وبلاگ باز‌کنیم، بدجنسیم گل‌کرده بود و طاقت نمیاوردم اسم به اون قشنگی را با دستای خودمون برای دیگری رجیستر کنیم. از اون دسته اسمهایی که میگی عمرا دامنه‌ش آزاد باشه و میزنی و دینگ، تادا!

امشب همینطوری از سر کنجکاوی گفتم ببینم وبلاگ با اسم من – سامان – در وردپرس چه شکلی‌هست و چی‌توش مینویسن؟ چون یادمه پارسال که میخواستم با اسم خودم در وردپرس ثبت‌کنم، جواب داد که قبلا ثبت‌شده و اینبار همینطوری رفتم ببینم اوضاع از چه‌قراره. خلاصه بیشتر ازین طولش نمیدم… وبلاگ مورد‌نظر را خودم ثبت‌کرده بودم، گرچه ابدا به‌یاد نمیارم!

در این سطح!

آوریل 20, 2007

چند روزی میشه که توفیق نصیب شده و کرج هستم نزد خانواده. کلی فیلم توی دست و بالم بوده و همین که همه را تماشا کردم، از بی‌فیلمی نوبت رسید به فیلم ضد‌ایرانی شونصد! راستش را بخواهید همان که اعظم‌علی گفته بود درست است، اینکه فیلم را جدی نگیرید. منطق بچه‌گانه‌ای داشت که خب البته ازین لحاظ ایرادی برش وارد نیست چون برای همین رده‌سنی درست شده. فیلم شونصد از نام ایرانی در چندجا استفاده جالبی‌نکرده، ولی راستش به نظرم اگر قرار باشد این فیلم ضد چیزی باشد ابتدا بر اساس ضدیت با سیاهپوستان ساخته شده، بعد از آنهم اعراب؛ چرا که آدمهای مرخص‌فیلم همگی رنگین‌پوست بودند، لباسها و حرکاتشان هم که شبیه بود به جنگجویان عرب در دوره جنگهای‌صلیبی، که این البته چیزی را عوض نمیکند چون لحن زننده‌ای داشت.

قبل از رفتن به امارات، شماره ویژه سال‌نوی نشریه دنیای‌تصویر را گرفته‌بودم. این‌شماره نیمه اسفند درآمده بود و کلی مطالب خنده‌دار داشت که همگی مربوط میشد به موضوع یادداشت‌هایی درباره جشنواره فیلم و دریغا که باخودم نبرده بودمش تا کلی اول سال‌نو بخندم!

در جشنواره بعدی بایدبه تعداد تمام شرکت‌کننده‌ها یکی یک سیمرغ‌ درست کنند تا صدای کسی درنیاید. بعضی‌سیمرغها واقعی و بعضی قلابی. به همه سیمرغ بدهند، به برنده‌های هیئت‌ژوری هم سیمرغهای واقعی را بدهند خلاصه به‌همه سیمرغ بدهند بخاطر قله‌ای که فتح کرده‌اند حتما، اینطوری کسی ناراضی نمی‌ماند. باورش مشکل است که درین موقعیت قحطی سینما اینهمه مدعی پیدا شود. تداعی‌معانی: جدال سعدی با مدعی. من هنوز هم باور نمیکنم که برای شریفی‌نیا و حیایی در مخراجی‌ها ادعای بردن جایزه وسط بوده، حالا جایزه‌ هرچقدر هم الکی بوده باشد که گویا همینطور هم بوده. جالب است که سیمرغ چه‌معنایی داشته، فرید‌الدین‌عطار چه منزلتی داد به این کلمه و اینجا هرساله سیمرغ توزیع میکنند! آنهایی که گیرشان نمی‌آید کلی شاکی هستند از هیئت‌داوران، انگار سیمرغ، مرغ‌کوپنی بوده و باید به همه میرسیده، یاد دوران جنگ و صف اقلام کوپنی افتادم. یکروز مرغ‌کوپنی میدادند و مادر یکی از همکلاسی‌ها که همراه‌مان در صف ایستاده‌بود؛ وقتی مغازه‌دار گفت برای امروز تمام‌شده، کلی داد و قال کرد که باید به‌او هم میرسیده و کوپن‌اش را درهوا تکان میداد و میگفت همین امروز مرغ میخوام زنهای‌دیگر سروصدا راه‌انداخته بودند خلاصه سروصدایی بود، چادرش را جمع‌و‌جور کرد، دست‌کرد یک جعبه‌خالی از مرغ را برداشت به عنوان غنیمت تا به‌اوهم مرغ‌بدهند! نهایتا بادست‌پر هم رفت‌خانه، حالا حکایت سیمرغ‌کوپنی است!

فکرش را بکن یکی میشود مارلون‌براندو که جایزه‌اسکار برای پدرخوانده را هیچی حساب نمی‌کند هستند افرادی‌که طلبکار جایزه‌میشوند، آنهم برای چه شاهکارهایی، بی‌بدیل واقعا! کاش ما هم در زبان فارسی کلمه‌ای داشتیم که چنین شاهکارهایی را توصیف میکرد. انگلیسیها دارند: مووی و فیلم. سینما قلب و روح مخاطب را فتح میکند، بعضی فیلمها همین فتوحات را در جبهه‌گیشه دارند یعنی جیب مخاطب را فتح میکنند، چندماهی هدف‌گیری میکنند و بعد میزنند به‌هدف که البته توضیح این مساله برای تین‌ایجرهای فامیل کمی بیهوده می‌نماید!

دیگر اینکه نمیدانم چرا فروش‌فیلم مرا به‌یاد زمان کذایی جام‌جهانی فوتبال می‌انداخت، جایی که قاطبه‌ملت انتظار صعود تیم به مرحله‌بعدی را داشتند. بنده‌خدا ناصر حجازی گفته‌بود این فیگو، دکو، رونالدو و امثالهم هرکدام در تیمهای باشگاهی‌شان برای خودشان وزنه‌ای هستند حالا چطور است که همگی‌شان درکنارهم باید از ما شکست بخورند! اما به‌خرج هفتادمیلیون کارشناس نمیرفت که نمیرفت. حالا شباهت فروش فیلم مخراجی‌ها با آن وضع چیست نمیدانم اما حس و حالش برای من نزدیک بود به همان که گفتم. البته فیلم، مزایا هم داشته مثلا اشتغال‌زایی. خودم در همین میدان نزدیک‌منزلمان دیدم بچه‌ای که باید برفرض آدامس، چسب‌زخم یا فال میفروخت، معقول نشسته‌بود و سی‌دی اخراجی‌ها میفروخت با خودم گفتم بدک هم نیست! پس میشود مردم را به شکلی گسترده در یک امر هنری شرکت داد. صدای خنده بچه‌ها از اتاق‌بغلی نشان میداد که کلی راضی‌اند از فیلم، هربارکه صدای قهقهه بچه‌ها میامد، از ذهنم میگذشت که: فیلمی درباب فضای معنوی…

چقدر دوست داشتم منتقد مورد علاقه‌ام درباره فیلم مورد‌بحث مینوشت، اما خب او باید چه مینوشت؟ درباره چه مینوشت؟ اصلا اگر همچین آدمی بود که مورد‌علاقه‌ام نبود! کاش همه‌دوستانی که نقد داشتند به‌این فیلم،‌ صحبت گذشته و مشی‌فکری فیلمبردارش را وسط نمی‌کشیدند و نگاهشان را معطوف به زمان حال میکردند فقط، چراکه معقول‌تر بود و آنقدرهم ایده و موقعیت میدهد به‌دست که کار به چیزدیگری نمیکشد! به‌قول تین‌ایجر خانه‌مان کلی‌هم فان بود!

یادم میاید فیلمی بود که سازنده‌اش به اعتبار یک‌صحنه نصفه‌و‌نیمه مثلا، به کارشان میگفت فیلم‌معناگرا – چه اصطلاح متظاهرانه و فریبکارانه‌ای- و چه چیزها که درباب تلاش‌شان برای اعتلای سینمای معطوف به محتوا نمیگفت. از نظرمن حرف‌زدن سازنده راجع به فیلمش یک چیزست و خود فیلم یک‌چیزدیگر، باید اینطور گفت که شخص تا فیلمش دیده نشده باشد، عیب و هنرش نهفته باشد. می نشیند مصاحبه میکند و چه چیزها که نمیگوید، که چقدر مایه گذاشته‌اند و فلانی‌ها چه مرارتها برده‌اند، از آفاق فکری‌ش میگوید، از محتوایی که به خاطر نبودامکانات متاسفانه آنطور که باید درنیامده و هزار حرف ازاین دست. فیلم را که‌می‌بینی اصلا باورت نمیشود!!! چندبار ازخودت می‌پرسی منظورش این‌فیلم بوده؟ شک میکنی؛ چطور ممکنه اون‌حرفها راجع به این فیلم باشه؟! مسخره کرده‌ن؟ خدایا عجب دوره‌ای شده…!

اما برگردم به نظرم درباره فیلم فاتح گیشه‌ها؛ درین دوماهه کلی یادداشت و نقد‌تند خواندم درباره آن؛ واکنش خودم ابتدا بسیارتند بود که به‌سرعت تغییر کرد و به لبخندی کاملا معقول و ملایم تبدیل شد، خشنود بودم، چراکه میدیدم چقدر خوب است که درین سطح است، تا این حد سخیف و غیر قابل نجات!

تمدید

آوریل 13, 2007

خب البته سرویس هاستینگ خودش اکسپایر شده بود و به من چیزی نگفته بود. در واقع در اینجور مواقع شما معمولا منتظر ایمیل یا پیامی هستید که از اینچنین موضوعی با خبر شوید. بهرحال چند روزی طول کشید و این ناپدید و پدیدار شدن سایت بنده هم که باید عادی شده باشد. معمول است که فولدهای روی سرور پاک نمیشود اما نمیدانم چرا دلم میخواست اینطور نبود! همینطوری.