Archive for مارس, 2007

هزاربار زنده تر از روزگار روم

مارس 26, 2007

سالروز تولد مولوی که رومی خوانده میشود در جهان امروزین، شمشیری برّان ساخته دست استاد زبردست و بی‌نظیر شمس‌الدین محمد تبریزی.

مناقشات بسیار بوده و هست درین مورد که رومی دارای چه ملیت است از بنده بپرسند میگویم ایشان ایرانی است کاملا. از صفحات و کتبش ورقی بدهید بدست شخصی ترک یا افغانی و بگو که بخوان، خواندن نمیداند، هرچه کند نمیتواند، تبلیغات فقط تا یکجایی کارگر است باقیش کم‌کاری خود ماست.

درست که در زمان مولوی، ایرانی بودن دستخوش دگرگونی شده‌بود، در اصل موضوع کارگر نیست، چه او،‌چه شمس و چه سهروردی همه خلص ایرانی‌اند و عمیقا جهان‌وطن. بوده‌اند حکمای عرب که کاملا عرب بودند امروز هم صد‌در‌صد عرب مانده‌اند، اما نمونه های شهروندی جهان بودن در مقیاس و تعداد زیاد، در یونان بوده و سپس ایرانیها و پس از آنهم اروپا، دوران امروز هم که معادلات دستخوش تغیر بسیار گشته.

ایرانی بودن و ساکن سرزمین پارس بودن، در دوره‌ای طولانی هم‌معنای شهروندی جهان بود و پس از آنهم تا صده‌های متوالی این معنا و محتوا را درخود نگه داشت، هرچند مرزها محدود شدند و امکانات مفقود. شخصا لذت بسیار میبرم از خواندن آثار این بزرگ. آنچه او از خود بجای گذاشت، میراث او کمیاب، نادر و بی‌بدیل است، کیفیت و محتوای گفته‌ها و نوشته‌هایش سال بسال انگار فزونی میابد و زوال نمیابد، چنان که یوحنا گفت انگار، نوری‌ست در تاریکی. در هرچه از او مانده، زندگی کرده؛ وضوح، شفافیت و هیبت امواجی که از سوی او میایند، تایید و تاکیدیست بر اینکه وی آنچه را میگوید عمیقا زیسته و نفس‌کشیده، میدانم که کنون زنده است هزاربار زنده تر از روزگار روم.

اگر از خاک من گندم برآید

از آن گر نان پزی مستی فزاید

خمیر و نانبا دیوانه گردد تنورش بیت مستانه سراید

مرا حق از می عشق آفریدست همان عشقم اگر مرگم بساید.

به سبک یک نفر

مارس 26, 2007

به سبک یک نفر: من همان اینترنت 30 کیلوبیت کرج که اکثر صفحات اینترنت را اسکیپ میکرد بیشتر از اینترنت 54 مگابیت مناطق دیگر دوست دارم…

و به نظرم میرسد که این دوستداشتن یا نداشتن ربط مستقیم دارد با پر و خالی بودن دوروبر انسان، بیکاز ارمنستان منزل برادرم که بودم اینترنت 56 کیلوبیت داشتند که من به دی‌اس‌ال منزل تهران ترجیحش میدادم و مدام میگفتم مهم اینست که کار کند و کامل کار کند نه اینکه با چه سرعتی!

هرچه بیشتر میدوم و می‌بینم آنچه در ایران دارم برایم پرقدرتر میشود! سربازی یک مثل معروف دارد که خدمت‌کردن در شهر دور راحت تر از شهر خود یا شهر نزدیک است؛ دور که باشی برگشتن یا نزدیکی به خانه و خانواده، جزو گزینه‌ها نیست و خیالت تخت که از خانه خبری نیست ولی نزدیک که هستی، همیشه جزو گزینه‌های اولت میگذاریش! از قدیم بوده هست و همیشه هم خواهد بود.

ایندفعه باید جدی‌تر باشم، همیشه به بهانه‌ای دلم را منصرف کردم، اینبار سر دلم هزارجور شیره مالیدم که نزدیک ایران هستی و دیگر دارد ازت میگذرد تغییرات اساسی بدهی در اوضاعت و هزار ازین سخنها در گوش دل خواندم، برایش درج خریدم تا کمتر دلتنگ کتابخانه‌اش شود، هرچند همه کتب را pdf کرده برای خودش، همه یادداشتها و همه پیش‌نویسها و پاک‌نویسها را، مدتهاست که رفیق‌بازی را هم کنار گذاشته ولی بازهم ولی دارد، شبها رامش میکنم صبح که بیدار میشود، نه انگار که دیشب قولی داده بود.

چندنفر دوست دبیرستان و سربازی بودیم که همه به‌موقع رفتند، راست است که هرکاری موقع خودش را دارد، هرچه بیشتر گذشت بیشتر عادت کردم و بدین روش هم ماندم، امروز به خود میگویم که سالهایی که رفتن آسانترت بود نرفتی دیگر حالا که…

یک نکته جالب! درهمین شهر یک بابایی زندگی میکند که هرچه آدرس ایمیل و رجیستریشن بوده با اسم بنده برای خودش انجام داده، فقط چون هم اسم هستیم و او زودتر به صرافت انجام اینها افتاده. طرف فیلمساز هم هست! بهرحال همه میدانیم که این حرفه خیلی هم دربین مردم شایع نیست، کاری‌نکرده جایزه هم به اسمم ثبت شده! فقط مانده طرف متخصص کامپیوتر و شبکه هم ازکار دربیاید! کاریش نمیشود کرد. دوره سربازی در گروهانمان دو نفر سرباز داشتیم که نام و نام‌خانوادگی و نام پدرشان یکسان بود؛ البته هیچگونه نسبتی نداشتند با هم، آنها را با شماره ‌شناسنامه‌شان صدا میزدیم میگفتیم فلانی صدو بیست، فلانی دویست!… یاد عمران صلاحی بخیر.

اینجا تنها چیزی که یافت می‌نشود کتاب است، کتابفروشی دیده‌ام ولی خوب منظورم واضح است دیگر مگرنه! اوضاع فیلم نیز چنین باشد، دی‌وی‌دی و فیلم خوب را تنها در تهران است که میشود راحت تماشا کرد و بس.

شبها آخروقت از سروصدای چهارتا دیسکوی هتل پناه‌میاورم به کافی‌نت نزدیکم که البته مختص چت و کال ساخته شده چون صفحه‌کلید پارسی ندارد و خب غیر چک‌میل و چت، کار دیگری نمیشود کرد، با خانواده البته! امروز به ادمین لبنانی شبکه‌شان میگفتم، بیا و روی سیستم هات یا حداقل روی بعضی‌شان صفحه‌کلید ایرانی بگذار، فقط چند تا فونت ناقابل با مشابه عربیش فرق داره، گفت داری؟…

اینروزها هرجا میرم اولین کاری که میکنم، از بیکاری امنیت شبکه شان را چک میکنم تا اوضاع دستم بیاد، اینا خیلی خوشن تا حالا هرجا رفتم با شبکه‌شون هرکاری بخوای میشده کرد! دروغ نگم یه جا اتصالات بود همه‌چیزشون، جرات نکردم! به هرحال اتصالات کم‌شرکتی نیس که بشه با اینفراستراکچرش شوخی کرد، البته شایدم بشه! چه میدونم؟!

اینم بگم یادم نرفته باشه، سایتهای شیلتر شده در ایران از همانجا لطف دارد چک کردنشون! بی‌حجاب که بنگری کمتر چنگی به دل میزنند.

مذمت اخوان وارنر و نقش خودمان

مارس 26, 2007

شاید هم کم‌کاری از خودمان باشد، درین دنیای تبلیغات و پول که اندک مایه‌ای میتواند افکار عمومی بخش قابل‌توجهی از دنیا را به راحتی اینور آنور بکشد، باید زودتر از اینها دست‌بکار میشدیم. برای شروع البته بمب گوگلی کارجالبی‌ست، یک نمونه‌اش را ازطریق وبلاگ پرستود دیدم، که در رابطه با خلیج خودمان است، این ابزار پس از موقع وقوع است، کاش به طریقی شروع کنیم به فعالیتهای پیش‌گیرانه. در دنیای امروز خیلی‌ها یک ذره اش را چنان با آب‌و‌تاب تبلیغ میکنند که نگو. به‌نظرم ما از بس زیاد داریم چیزهای درست و حسابی که برایمان عادیست و مسائل برایمان چنان بدیهی‌شده که گویی باید برای همه همینطور باشد، که نیست.

در ارمنستان سرکلاس دانشگاه استاد میاید میگوید ایران کشور کوچکی بوده جزو امپراطوری ارمنستان! من تا چندی پیش این مسائل برایم مضحک بود اما الان می‌بینم که همین گفتن ها چقدر و چه‌جاهایی کاربرد دارد چرا ما که حرف درست میتوانیم بزنیم ، نگوییم و نکنیم. شاید از نظر من بیهوده باشد گفتن خیلی حرفها ولی اگر همین حرفها بتواند برایمان حاشیه‌امنیت درست کند، خیلی هم خوب است.

شاید بی‌ربط نباشد اگر مسئله ای که چندشب پیش شاهدش بودم را بگویم. خان‌دایی تلفن زد که – ساعت دوازده نیمه‌شب – تو هم مثل داییت شبا ساعت 9 میری هتل میخوابی پاشو برو بیرون و از این حرفها! آدرس یه جای حسابی را داد به حساب خودش و من هم هی میگویم چشم و بعدا میروم،‌ یک ساعت بعد زنگ زده چک کرده رفته‌ام یا در هتلم. گذشت تا اینکه گفتم بدنباشد شاید نگاهی بیاندازم. البته با تعریفهایی که میکرد توی دلم فقط یکجا دو به شک بودم. توی پرانتز یه فیلمی بود که تویش چند تا ایرانی میایند بروند شب را یکجا تفریح کنند در لس‌آنجلس، جلوشان را میگیرند که ایرانیها را راه نمیدهیم و …؛ فقط ازاین میترسیدم که همچی برخوردی بشود و خب اثر مزخرفش؛ جلوی درب ورودی چندتا ایرانی را نگه داشته‌بودند و سئوالهای الکی میکردند و خیلی واضح با جدیت دستشان انداخته بودند. مسخره‌است نه ولی چرا؟ از هر لحاظ حساب کنی بی تاثیر نیست در روحیه‌ات. این برخوردها شاید در محدوده‌سنی برادرکوچکترم که کلی از این تعریفها دارد بیشتر است، هیچوقت جدی نمیگرفتم ولی خب چرا باید باشد؟ جوابش را خودم میدانم و اینکه به‌این سادگیها نیست؛ اما به سهم خودمان که میتوانیم، نمیتوانیم؟ میدانم که اثر دارد.

عيد ديدني و گپ سال نو

مارس 22, 2007

آغاز سال جديد را خدمت همگي دوستان تبريك و شادباش ميگويم، اميدوارم كه هركس دركنار يار وعزيزان روزگار را به نيكي بگذراند. اينجانب در اولين سال نوي دور از عزيزان و در همين نزديكي ايران روزگار را سپري ميكنم و هنوز هيچ نشده دلتنگ و دلنگران خانه و كاشانه شدهام. موقع تحويل سال بيرون بودم حوصله هتل را نداشتم، همينطور ديسكوهاي ايراني كه برنامه ويژه تحويل سال داشتند، بهمين سبب پس از كمي خيابانگردي وارد ماركتي شدم كه باز بود و تحويل سال را به شاپينگ گذراندم، كيك و شيريني و نوشيدني خريدم و به هتل برگشتم. بين راه به اندازۀ معقول پيام و تبريكات سال نوي با ايران رد و بدل كردم و از تنها كانال ايراني هتل – شبكه خبر – دمبل و ديمبوي عيد تماشا كردم. عجبا كه چنين كانال خوبي در ايران بود و من نميدانستم،بيرون كه آمدم فهميدم چيست!

خلاصه براي خريد سال نو هم چندتا دي وي دي خريدم، فيلم كمدي ايراني سالهاي دور، كه حتما حدس زده ايد چيست. الان هم در يك ترينينگ سنتر بودم، براي بررسي امكان امتحان دادن رفتهبودم، طرف هم مدام تبليغ سيستم خودشان را ميكرد، دست آخر هم معلوم شد امتحان نميگيرند، فقط درس ميدهند. كاش پاي من دوات شده بود و در همان ديباگران ايران امتحاناتم را داده بودم. يارو كلي حرف زد دست آخر ديدم نميشود راحتش كردم گفتم اصلا از سيسكو خوشم نميايد! و اينكه نتوركينگ چيزي مثل لوله كشي است! – لطفا كسي ناراحت نشود اين حرف را به آقوي هندوستاني گفتم – چقدر شيرازي براي عيد آمده اينجا. ميخواستم بگويم محلهما ناصرخسروست، بايد حرفم را عوض كنم و بگويم اينجا چهارراه زند شيراز است، با همان آدمها، كمي تيره تر با همان امكانات كمي بهتر، همين و همين. اين كارماي شيرازمان انگار مستهلك نميشود، البته بدك هم نيست، همهجا صدايشان را ميشنوي. اينجا بعضيها خودشان را با شاپينگ ميكشند! حتي آدمهايي ديدهام كه با چمدان از فرودگاه رفته اند دي تو دي جنس بنجل بخرند، آخر سرهم با چمدانها و كيسههاي خريد كشان كشان خودشان را رساندهاند بغل خيابان تاكسي بگيرند، توي كافسي بجز دو نفر همه ايراني بودند. راننده تاكسي طرفدار ايران بود و حزب الله لبنان، خودش چه؟ يمني بود، تا مقصد از آمريكا بد ميگفت و تنها نارضايتيش اين بود از ايران كه چرا ما بجاي انگليسي نميرويم عربي ياد بگيريم، و زبان دوم ما را عربي ميدانست، من هم گفتم خير زبان اول ما عربيست و فارسي فقط يكي از لهجههاي ادا كردن عربيست، خوشش آمد، اگر قوانين اينجا كمي شلتر بود ميشد بعضي وقتها دق ودلي خالي كرد.
گفت خليج العربي، گفتم دوتا سه تا شهر خليج ميخواهند چكار! بهش ياد دادم كه بگه پارس بجاي فارس، تهاجم فرهنگي يعني همين. ميگم تو كه بلدي بگي پ چرا نميگي و ميگي ب. اونم تعريف كرد كه يه چيزي توي مايههاي امكانات نبوده تقصير معلماي مصري و فلسطيني بوده و اين چيزا.
توي گزارش نوشته شده بود تهران ارزانتر از اينجاست، گفنم آره حتما هزار تومن. كافي نت ها اكثرا چرك و مستعمل هست وسايلشون، واقعا كه خيلي هنر ميخواد اينجا اينطوري باشه، البته كافي نت هم هست كه واسه يكساعت كانكشن، پول يه سي پي يو را ميگيرد و سرويس خوب ميدهد كه خب چه فايده؟! صفحه كليد فارسي كه در كافينتها نيست كلي ضدحال است، چون از اين شهر ميشود به اينترنت پناه برد كه آنهم هرچه مينويسي بالاخره ميبيني كه حروف پارسي نوشتهاي و بعد هم بي خيال ميشوي. توي كافه ملت صف ميكشند جلوي تليزيون تا مسابقات جهاني كريكت تماشا كنند، من ميمانم چه كنم، حس غريبيست كه نميداني موضوع رقابت از چه قرار است، كلا با ورزشهاي توپ و دست غريبي ميكنم، فوتبال را عشق است، دلم براي نديدن و از دور شنيدن برنامه نود تنگ شده در همين دو هفته، بهرحال تنها برنامهاي بود كه از تلويزيون ايران تماشا ميكردم. يكجور بي سليقگي بزرگي در اين كشور به چشم ميايد، درست كه تميزتر از ايران است، اما خيلي مواقع و خيلي از موارد در ايران تقريبا پولي دركار نيست، پولدار كم سليقه نوبر است. ميگفت كمي نژادپرستي هم لازم است! هر چيزي به جاي خود نيكوست، ياد آن دوستم افتادم كه ميگفت غرور بيدليلش را نميتواند كنار بگذارد هرچند بيدليل و هرچند بيجا، كه غرورش سرپا نگهش داشته، پربيراه نميگفت، آنروز بهش حق دادم، امروز حق بيشتري برايش قائلم.

چند جا از فيلم 300 پرسيدند، گفتم والا قضيه اينطوري نبوده، خواندم كه شركت سازنده روي سايتش جوابيه و عذرخواهي گذاشته، گفتم عجب! فيلم را نديدهام اما نميدانم چرا ياد فيلم الكساندر ميافتم كه تا چقدر سخيف بود، و اين الكساندر د گريت بيچاره چقدر رقت انگيز بود، حيف نگاتيف كه علفخرس است در دست بعضيها.
در پياده رو قدم ميزدم يادم افتد روز دوم عيد است، گفتم ايران تعطيلي ست، از شانس در خانۀ ما انگار همه منتظر بودند من بروم تا بيايند، موقع تحويل سال، زنگ زدم همه بودند، مدت زيادي نيست كه حس و حال فاميل بازي در من گل كرده، اما همين حد هم رشك برانگيز است پيششان نبودن، دوستدارم پيششان باشم.

چون همانطور كه گفتم اينجا كافي نتها حروف فارسي ندارند، مجبورم لپ تاپم را باخودم ببرم جايي كه اينترنت وايرلس باشد و اينطور جايي هم معمولا يك كافي‌شاپ سطح‌بالاست و خب قيمت پاييني ندارد،‌پس سعي ميكنم هفته‌اي يكبار بيايم، درطول هفته بنويسم و يكبار براي آپديت كردن بيايم، ولي ايميل ميتوانم به‌صورت پينگليش بنويسم. خوشحال ميشوم مثل هميشه تنهايم نگذاريد، چون اينجا به قدر لازم تنها هستم!

سال نوي همگي مبارك

مارس 22, 2007
اول از همه سال نو را تبريك عرض ميكنم، اينجا مهلت نميشه به تك‌تك دوستان ايميل بدم و سال نو را و اين نوشدن را تبريك بگم،‌همينجا پوزش ميخواهم از همگي مخصوصا از دوست عزيزي كه كامنت روحيه‌بخشش به خاطر نقص پلاگين وردپرس از دستم رفت، كامنتي كه در چنين موقعيتي جاي هزار مرتبه خواندن داشت برايم