تلاش براي تغيير حرفه در سي سالگي بايد كمي از بيست سالگي سخت تر باشد، خيالي نيست، اين كار را نكنم چه كنم. البته گاهي فكر ميكنم شايدم آسانتر باشد.
چند شب پيش تلويزيون افسانۀ 1900 را نشان ميداد همه را نديدم اما در مدتي كه نشستم براي تماشا حتي نواختن پيانو را هم كوتاه كرده بودند، بماند كه قهرمان داستان، همان يك بوسۀ كل عمرش را هم نگرفت. تلويزيون ، همان يك بوسه را هم از آن جوان محجوب و هنرمند دريغ كرد!
كم كاري وبلاگي بنده را ميبخشيد، دو يا سه ماه اخير از آن زمانهايي بود كه دوست داري خيلي چيزها را نگفته بگذاري، يا بهتر بگويم زمانيكه از خودت ميپرسي: كه چي؟
امروز بعد از ظهر تماس گرفتم باهاشون، با انصرافم موافقت كردن؛ به ديگر سخن، مقداري از مبلغ را پس دادند، جاي شكرش باقيست، جناب رئيس كلي باهام حرف زد، من در برابر اين همه محبت نميدانستم چه كنم، فقط مانده بودم اين توجه را به همه ميكنند يا به كساني كه ميخواهند انصراف بدهند.
بايد سرويس سايت را تمديد كنم، اما مسئله اين است كه شركت مربوطه فرمي را براي پركردن مقابلت ميگذارد كه دقيقا شبيه فرم ساماندهي اداره ارشاد است و خب دو دل شدهام. من هم مثل بسياري از ديگر دوستان قصد ندارم سايتم را جايي ثبت كنم و اين حق را براي خودم محفوظ ميدانم كه دربارۀ مسايل شخصي خودم، ديگران را محق به نظارت، دخالت يا هرچيز ديگر ندانم. در همين چند روزه بايد اقدام كنم، از دوستان عزيز خواهش ميكنم راهحل مناسبي اگر ميدانند به من هم بگويند.







