مادربزرگ فوت كرد. ميروم اروميه.
Archive for نوامبر, 2006
اروميه
نوامبر 27, 2006تفسير
نوامبر 26, 2006سقراطيه و سينما، سطرهاي انتهاي يادداشت، به نظر ميرسد كه دركل با شرح و تاويل مخالفم، كه چنين نيست. بهتر ديدم مطلبي بنويسم از زاويه اي ديگر، در مزاياي شرح و تفسير. از نامهاي نوشته شده بوسيله ميكل آنژ در 1549:
شعر را من گفته ام ولي تفسير آن مسلما از بهشت آمده است. هيچ تصور نمي كردم شعرمن استحقاق چنين تفسير زيبا و استادانهاي را داشته باشد… من در هركجا باشم خدمتكار او خواهم بود.
واركي در كتابش، تفسير يكي از اشعار ميكل آنژ را نوشته بود و كتاب همراه با نامه اي براي او فرستاده شد، سطور بالا، بخشي از نامهاي است كه ميكلآنژ خطاب به فرستنده نامه و كتاب، عاليجناب مسرلوكا، نوشت. تفسيري بر يك شعر، مي تواند چنين واكنشي بدنبال داشتهباشد، همچنانكه، جاييديگر، تفسير ميتواند باعث مناقشات گردد، چنانكه بوده است. تاريخ شاهد هردو گونه بوده، اگرچه مناقشات و مناظرات حاصل از تفاسير، هميشه بيشتر از روي ديگر سكه وجود داشته است.
ايران و فيفا در شانزده نما
نوامبر 25, 2006سقراطيه و سينما
نوامبر 24, 2006سقراط، سه اصل و دليل را به ميان مي آورد، براي گفتن هر چيز، براي اينكه هر گفته يا گفتني را با اين سه اصل بسنجي و ببيني كه گفتن بايد يا كه نه. ساده شدۀ اين اصول را در سه پرسش ميتوان بيان كرد: آيا اين مطلب درست است؟ براساس حق و حقيقت است؟ آيا گفتنش لازم است؟ اصل ديگر بر عشق تاكيد دارد كه آيا اين گفتن برآمده از عشقي است كه داري؟ مثلا عشق به انسان…
راست گفته اند، خودسانسوري بدتر از سانسور بيروني است. به اين فكر مي كنم كه چقدر هستند كساني، كه آنچه ميگويند، برايشان اولويت نيست و آنچه ميكنند را نميپسندند؛ آيا پس از چندي، نخواهدبودكه: هرچه فكر ميكنند، دورباشد از آنچه كه روزي بودند يا ميخواستند باشند؟ چيزي كه بايد ازآن احتراز كرد. تصويري از ذهنم گذشت، بياختيار. پاپيون كه طول سلول انفرادياش را با چشماني باز، با چشماني بسته، ميپيمايد و بارها ميپيمايد، درتاريكي و خستگي. ياد بهرام بيضايي ميافتم، كه پس از بيش از يكدهه فيلم نساختن، وقتي مجال دوباره يافت، گفت: اين چندسال كه فيلم نساختم را چه چيزي جبران ميكند؟ خاكبابآلتمن، بقاي سالهاي فيلم سازي كساني كه بلدند، هر كه باشند. داستاني براي تعريف كردن دارند، دو جمله از اصول هنري كه خواندهاند را مي توانند به عمل تبديل كنند؛ يكباره و هزارباره تصور ميكنند شعور و دانششان چيزي ست كه قابل ارتقاء است و همين تصور را دربارۀ مخاطبشان دارند.
هروقت كلمۀ سينماي معناگرا! به گوشم ميرسد، يك صحنه پيش نظرم مي آيد: نور زمستاني، برگمن؛ مردعامي و كشيش روي نيمكت نشستهاند، مرد براي كشيش مي گويد كه دربارۀ درد و رنج عيسيمسيح چه ميانديشد، چهرۀ به عرق نشستۀ كشيش، دراين صحنه، براي من نماد كامل و جامع سينماست.
قسمتي از يك كتاب، كه پنجاه سال بعد منتشر ميشود، اگر امروز زيرچاپ نباشد: سينما هنري بود كه خيلي زود از بين رفت و بعد از آن به صورت جسته و گريخته، كمي اينجا، كمي آنجا ادامه يافت و بنا به شنيده ها هنوز هم نمونههايي ازآن در گوشه و كنار در سالنهاي پنجاه نفري و بصورت خصوصي ديده شده.
يك گونه و دوتوصيف: سينما، هنري كه آغاز شد، ادامه نيافت، تبديل شد، مانند نسل گونه هاي منقرض شده جانوري، هرازگاهي اينجا و آنجا، وجود نمونه اي از آن گزارش شد. دوم: سينما، بيزنس – صنعتي كه پس از اختراع به سرعت تكميل شد، دردسترس عموم قرارگرفت، محبوبيت يافت و هنوز هم خوب پول ميسازد!
خبرنگار از فدريكو فللينيبزرگوار پرسيد كه فيلم شما حاوي چه مفاهيمي است؟ فدريكو : فيلم براي تماشا كردن است، نه صحبت كردن. اگر نكتهاي هست در اين اثر كه توجه شما را جلبكرده، خشنودم و درغير اينصورت نميتوانم بدان چيزي بيافزايم، چيزي كه مثلا درفيلم هست و شما نديده ايد. مشابه اين سخن از آنتونيوني هم شنيده شده. گويا دارد مد ميشود كه عوامل فيلم بنشينند و دربارۀ مفاهيم موجود در اثرشان توضيح بدهند. پيكاسو هم دربارۀآثارش عقيده داشت كه اگر چيزي درتابلو هست، بايد با ديدن، لمس و احساس شود و نه با توضيحات و توجيهات. مشك اگر خود ببويد و خوش ببويد، چه خوش است مجاورتش.
آنچه ميكلآنژ فراموش كرد! تصور كنيد ميكلآنژ بخش ديگري، شبيه به يك طومار يا تابلويي كوچك اضافه ميكرد به موسي، كه دراينجا، موسي دراين انديشه بوده و فلان دغدغه باعث شده كه اينطور به نظر بيايد. حالا تصور كنيد حافظ، دومجلد نوشته بود در معنا و مفهوم اشعارش.
به هرحال آنوقتها كه اداره اي وجود نداشته براي اختصاص آثار به گروه سني جيم يا الف، هر اثري مخاطبش را مييافت و هردو هم به يافتن يكديگر خوش بودند و فارغ از دوصد گفتار نامربوط؛ كه درويش را خيابان، كلبۀ اغيار است و مجاورت همكيشان جايگه پادشاه.
مديوم، كاغذباطله نيست
نوامبر 18, 2006لوئيس بونوئل، در خاطراتش ماجرايي را تعريف ميكند بدين مضمون: آثار نقاش در معرض ديد شخصي كه دست ميگذارد روي يكي از تابلوها و ميگويد اين شاهكار است، نقاش ميگويد خير آشغال است، به اين دليل و اين دلايل، فاقد ارزش است. مخاطب، همراي با صاحب اثر ميگويد بله همينطور است كه ميگوييد، بدردبخور نيست. نقاش، زمين و زمان را بهم ميدوزد!
وضعيت اول: فرض كن دفتري هست كه درآن خاطرات و نظراتم را مينويسم، يا هرچه كه به نظرتان ميرسد، بسته به نظر خودشخص؛ دفتر را به هيچكس نشان نميدهم، در آن مي نويسم: برايم ارزشي ندارد كسي اين نوشتهها را بخواند، برايم فاقد ارزش است. وضعيت دوم: ميدانم نوشته ام را صدها نفر ميبينند؛ اما جوري رفتارمي كنم كه انگار خواندن و نخواندن اين جملات توسط ديگران، اهميتي ندارد، برايم فرقي ندارد… اما دارد.
بلاگر برجسته و مشهور بودن، براي خودش تريبوني ست، اين مطلب را اغلب بلاگرهاي حرفه اي ميدانند. من چندان بلاگر نبودهام، اما وبلاگخوان دائم بودهام و با توجه به شرايط، محيط و امكانات؛ اميد و اعتقادي به وبلاگها داشته و دارم. مواقعي بوده در اين سالها كه شاهد واكنشهاي غريب بودم، اما نسبت به آن دلسرد نشدم. مثل زمان دعواهاي وبلاگي يا … اعتقاد من به اين رسانه، برآمده از خود واقعيت است، مانند هرچيز ديگري ميتواند بين هيچ تا فوقالعاده، نوسان كند. ميدانم وبلاگ، وبلاگ است؛ انتظار ندارم، باك ماشين را پركند، پروازكند يا هركار دگر؛ اما انتظار يك رسانه را ازآن ميتوان داشت، چنانكه در همه جاي اين جهان مرسوم است. رسانۀ شخصي، بهاين منظور كه مختاربودن و فرديت شخص، سياستگزار اصلي است.
از ديد بعضيها؛ مديوم، كاغذ باطله است و براي برخي ديگر، مديوم كاغذ باطله نيست. يكي حرفي ميزند، كلي آدم ميخوانند، ميفهمند، نميفهمند، نسبت به چيزي مطلعشان ميكند، مطمئنشان مي كند. حالا اگر بيربط گفتهشده باشد، اطلاعات غلطي داده شده به چندصدنفر. تناسب حرف و جايگاه گوينده، مهم است، حاشا كردن ندارد. هركدام معرف ديگري است، نسبتشان مستقيم است، اندازۀ حرف، تناسب دارد با جايگاه گوينده. درهمهجا. اين در ادبيات هست، در سينما هست و در هزار جاي ديگرهم.
وبلاگ يك رسانه است، حد و اندازه و برد و بازخورد و وسعتش را هم تا حدزيادي خودش مشخص ميكند، همين است كه هست، بالاست، قدرت دارد يا نه، يكي از بيشمار سكوهايي است كه نسبيت و اضداد، روي آن رژه ميروند.







