بعد از سالها کاری رو که باید زودتر ازینها انجام میدادم را انجامش دادم. نمیشد زودتر جدی میگرفتمش؟ نمیدونم. حتما نمیشده دیگه!
در راستای تصمیمات گرفته نشده
یک هفته میشه که تمرکزم رو انگار از دست دادم و مثل کاغذ دستخوش جریان باد میشم. توی این هفته احتمالا حداکثر یک صفحه به داستان اضافه کرده باشم که همین از دیگر دلایل عدم تمرکزم شده.
بین فارسی یا انگلیسی نوشتن در فیس بوک فعلا نتیجه همین شده که چیزی ننویسم چرا چون اغلب رفقا انگلیسیزبان هستند و همش فکرمیکنم که درست نیست فارسی بنویسم و آنها متوجه نشوند! امشب به ذهنم رسید که ای بابا! وسط اونهمه آپدیت مگه آپدیت من چقدر بهچشم میاد که اینقدرم استخاره میکنم!
میدونی! زندگی من سرتاسرش تشکیل شده از لحظات پرشمار تصمیم و انتخاب بین دو راه دو مسیر و بین انجام دادن چیزی و انجام ندادن هیچ چیز و الان که مینویسم اینارو تلخیش رو احساس میکنم.
رفتم شهرکتاب که بعد از چندسال رمان نخوندن دوباره شروع کنم و برای افتتاح این قضیه دنبال “کوهستان جادو”ی “توماس متن” بودم که البته موجود نبود و بجاش پیشنهاد شد کتاب دیگهای از “توماس مان” رو بردارم. نه که چندوقته کتاب نخریدم! قیمت رو که دیدم باورم نمیشد و نخریدمش ازبس که مثلا گرون بود. فرداش توی راه پلهی شرکت داشتم به این فکرمیکردم که نسبت به ارزشی که کتاب داره قیمتش زیاد مطرح نیست، همکارم گفت گرونیش بخاطر اینه که سوبسید رو دولت از کاغذ برداشته یا یه همچین چیزی.
یکی گفته بود زندگی در ایران زندگی توی کلی جهان همزمان و موازیه. راست گفته چون از خیلی چیزایی که توی همین مملکت میگذره بیخبرم و قیمت کتاب سهبرابر چیزی بود که انتظارداشتم. البته اگر “کوهستان جادو” رو داشتن، قیمتش برام مهم نبود، واسه همین فکرمیکنم قیمت کتاب کمنباشه خوبیش اینه که هرکی فقط بهاندازهای کتاب میخره که میخواد بخونه؛ اینطوری بهتره چون واقعا وقتی قیمت بالای کتاب رو میپردازی که بخوای آنا بخونیش.
سی و سه سالگی
سی و سه ساله شدم.
در راستای بعضی کارها
همونطور که توی پست قبلی نوشتم مدتیه شروع کردم به تغییر دادن بعضی عوامل اصلی و فرعی توی زندگی روزمره و غیر روزمره، یعنی اینکه توی مواردی جلوی خودم رو میگیرم و در مواردی هم بخودم حال اساسی میدم!
مثلا یکی از مواردی که منجر به یک حال اساسی برای اینجانب شده گسترش دادن تایم موزیک گوش فرا دادنمان است آنهم به مقدار زیاد. با خودم عهد کردم هر آهنگی که توی زندگیم شنیدم و خوشم اومده رو دوباره جمع کنم و داشته باشم نزدیک خودم و در مواقع مقدور بین ساعات روزانه و شبانه با شنیدنشان یک حال اساسی به خودم بدم، علیالحساب الان توی مرحلهای هستم که میشه گفت دارم توی موسیقی غسلتعمید دادهمیشم! واسه خودش دنیائیه آقا!
بعد از عمری
بعد از عمری و مدتها تردید به نوشتن دوباره و سه باره درین صفحه، فکر میکنم که بله باید بنویسم. بالاخره باید از یه جایی دوباره شروع کنم. این همه ننوشتیم و چه شد؟ هیچ. حداقل اگر با نوشتنمان هم همین هیچ نصیب باشد اتفاق ناجوری به قول همکارم رخداد نکرده.
اولین مرتبه که حس نوشتن اومد دیدن کار گرافیکی از روزنامه ای بود درمورد شیخ دوبی که داشت توی دریای بدهی غرقه میشد. یاد کلی چیزا و سگدو زدنا و این جور ماجراها افتادم که آخرش سر و ته قانونشون رو چرخوندن و جماعت فلک زده ایرانی رو محترمانه به سمت درب خروجی هدایت کردن که البته هنوز درباب منفی یا مثبت بودن این قضیه مرددم.
روزی هم که ماجرای بهمن جلالی رو شنیدم خواستم چیزی بنویسم ولی صفحه ای که مرتب توش نوشته نشه کم کمک خاصیتش رو از دست میده و بی خیال ماجرا شدم.
وکلی موضوع دیگه که هر هفته می بینم و دوس دارم راجبشون بنویسم و وقتی وبلاگت فعال نیست گاهی وقتی یه خط بودن و نبودنش فرقی نداره واسه همینم دوس دارم دیگه بنویسم و توی این فضای مثلا مجازی تولید علم! کنم همونطور که به نوبه خودم از تولیدات دیگران استفاده میکنم.
چند روز دیگه 33 ساله میشم. در حد توان و وقت و حوصله و این بحثا، دارم بعضی چیزارو توی زندگیم تغییر میدم مثلا ننوشتن به نوشتن، درس نخوندن به خوندن، بی حساب خوردن رو به یه نیمچه رژیم غذایی بدل کردن و کلا یه همچین نیمچه حرکتایی که زندگی رو دلپسند تر کنه، نه که تا حالا ازین کارا نکرده باشما! ولی این دفه یه کم جدی تر گرفتم قضیه رو، تا چه از کار درآید، آدم به امید زندهاس دیگه.